X
تبلیغات
رویای من

واقع در صفرترین نقطه ی مرزی


پریشب اومدم بنویسم از روزگاری که گذشت. از روزای خواستنی و نخواستی ، از هفته های به غایت تخمی و هفته های معمولی ، از لحظات مزخرف و چرت و لحظات ساده اما شیرین .... اما فقط اومدم بنویسم چون بعدش نشد نمیدونم یادم نیست چرا نشد شاید حس نوشتنم نیومده بود یا حالا هرچی الان مهم اینکه من چرا ننوشتم؟نه آقا مهم اینکه الان وقت نوشتنشه مهم اینکه از پریشب تا به الان خیلی چیزا عوض شده و دنیا رنگی پنگی تر شده.

لحظه تحویل سال 92 رو یادتونه؟ یادتونه کیا فیزیکا کنارتون بودن و کیا مجازی کنارتون بودن؟ یادتونه کیا اون روز بودن که حالا نیستن؟ یادتونه چی شد چطوری شد که الان اینجایید تو این لحظه؟ بادتونه چه اتفاقاتی افتاد ؟کیا مردن؟کیا بدنیا اومدن؟ کیا ازدواج کردن؟کیا طلاق گرفتن؟ کیا رفتن تو ی رابطه ؟کیا قطعش کردن؟ اصلا گوشتون با منه؟؟؟

از نظر من 92 به طور کلی سال آروم و معمولی بود اتفاق خیلی پرهیجانی رو تجربه نکردم اما پراسترس چرا. سر تیتر خبرای مهم زندگی من تو این سال ادامه تحصیل لعنتیم تو مقطع ارشد بود.خبر زیاد بود اما این پررنگ ترینش بود.خب خیلیا مردن خدا همشونو بیامرزه اما به من زیادی ربطی نداشتن.آدمای کمی متولد شدن که باز جای شکرش باقیه. خیلی از نزدیکا ازدواج کردن که هنوزم ادامه داره .حضور ذهن ندارم کیا وارد ی رابطه ای شدن و کیا قطعش کردن چون مهم نیست مهم خودمم که قطعش کردم. 

اما 92 ی اتفاق شیرین افتاد ی اتفاق احساسی ی چیزی تو مایه های مزه چغندر ، مثل عسل :) ی اتفاق احساسی اما منطقی ی چیز متعادل و خوب ،خوب به معنای واقعی .ی شخص وارد زندگی من شد ی دوست یکی که خیلی شبیه بقیه نیست نمیخوام بگم با همه فرق داره خب چون آدمه از فضا که نیومده اتفاقا خیلی هم معمولیه .ی آدم از جنس ی اتفاق ساده ی پیش پا افتاده اما بخاطر موندنی میفهمید چی میگم؟ یکی که باعث میشه حالتون بهتر باشه آروم باشید تو آیینه زیباتر بنظر بیایید یکی که باعث میشه با خودتون بگید هی دختر چه خوبه که فلانی هست و بعدش ی لبخند کج بشینه رو لباتونو ی دست ببرید زیر موهاتونو ی نفس عمیق از سر رضایت بکشید. تو این مدت که بوده ، همیشه بوده هروقت خواستم باهاش حرف زدم ، هروقت خواسته باهام حرف زده هیچ اجباری تو این دوستی نبوده . یکی که به من فهموند همیشه اونطور که تو میخوای نمیشه اما میشه ی کارایی کرد که اوضاع راضی کننده باشه یکی که به من فهموند همه چیز منوط به داشتن ی رابطه خاص نیست .یکی که من اگه بخوام واستون بگم سطر کم میارم این شخص اونی که پریشب به من ی عیدی داد ی عیدیی که با همه عیدی های عمرم فرق داره عیدیی که باعث شد دنیا یهو رنگی پنگی بشه مثل گلای قالی بشه :)عیدیی که باعث شد 92 اسکار بهترین سالو بگیره:) آهنگ زن سینا حجازی رو عیدی گرفم ازش

امیدوارم سالی که داره میگذره واسه همه خوب بگذره و سالی که در پیشه روتونه سال بهتر تری باشه:*


+پر حاله چشاش خندونه پر حرفه لباش قندونه میخنده میخنده میخنده میخنده آرومه نم نم بارونه

+ تاريخ دوشنبه 26 اسفند1392تیک تاک 20:30 زحمت تایپ perin |

باد پشت پنجره اس اما هوا هوای آخر اسفنده بدی امسال این بود که اینجا برف به معنای واقعی کلمه نیومد تنها چندروز انگشت شمار ی چیزای سفیدی از آسمون به سمت زمین اومد که فقط شبیه برف بود. اما خب این باد پشت پنجره میگه شاید بارون بیاد یعنی امیدوارم حداقل ی بارون بیاد.

روزا داره میگذره خیلی عادی هم میگذره اونقدر عادی که حتی بعضی اوقات یادم میره امروز چندم ماه یا حتی چندشنبه؟بعد این همه گذر زمان یهو چشمامو باز کردمو دیدم برگه ورود به جلسه امتحانات دستمه و اون برگه به من نوید روزای ب*ایی رو میداد و تو چشمام زُل زده بودو داد میزد ترم یک گذشت و باید آماده بشی واسه آخر ترم روزایی که هیچ جور آمادگیشو نداشتم روزایی که صبحاشو طبق معمول تا ساعت ده و نیم یازده خواب بودمو بعد از نهار شروع میکردم به خوندن کتابا و منابع . خوندنی که هی وسطش به خودم فحش عالمو میدادم . درسا خیلی سخت تر از اون چیزی بودن که من توقعشو داشتم . همیشه همینطوره همیشه همه چیز درست مخالف تصورات ماست همیشه شرایط سخت تر از اون چیزی که حتی ما آمادگیشو داریم همه برنامه ریزی ها با ی بحران بهم میخوره و زمین و زمان دست به دست هم میدن تا برینن تو آینده نگری ما آدما. میخوندمو میرفتم سر جلسه و با سوالاتی روبه رو میشدم که هیچ دَخلی به من و دانسته های من نداشت و استادا تو همه ی امتحانا و تو همه ی  سوالاتشون نظر دانشجورو خواسته بودن حالا انگار ما چه عن خاصی هستیم که بخواییم صاحب سبک و نظر هم باشیم منم از خودم درمیاوردم و تف میدادم از بعضی هاشون راضیم و واسه ی دونشون بشدت نگران . زمان همینطور داره میگذره پنج شنبه آخرین امتحانمه و تا به الان ی درسمو شدم 18 که واسه من ایده آله . میخوام بگم همیشه همینطوره . زندگی همش استرسو ب*ایی یسره باید در تب و تاب باشیم که ببینیم چندقلو میخواد بذاره تو دامنمون.

وقتی تو این روزا و وضعیت ک*شر یکی باشه که بهت بگه اونروز تو بودی سمت فولان خیابون با لباس کرم و اینا و تو ی لبخند رو لبت بشینه و بگی نه اشتباه دیدی و ته دلت ی خنده مستانه سر بدی که آره چشش قابلیت تشخیص چهره و اندامتو از فاصله دور نداره و تنها عادت کرده از نزدیک و 5 سانتی ببینتت و تا چندروز خنده کنج لب بشینه و لنگاشو دراز کنه و ی نفسی بگیره ، اونوخت میبینی اینا یعنی دلخوشی:)

+ تاريخ سه شنبه 8 بهمن1392تیک تاک 20:47 زحمت تایپ perin |

اینکه زمستان خوب است یا تابستان یا اصلا پاییز خوب است یا بهار را من نمیدانم نه اینکه ندانم میدانم اما نمیخواهم نظرم را به شما تحمیل کنم .هرکسی یک فصل را دوست دارد البته بعضی ها مثل بعضی دیگر میگویند هر چهار فصل هم روز خدا هستند و چه میدان از همین جمله های آره خدایا شکرت طور.در هر صورت بیایید نظرم را به شما بگوییم به نظر من سرما خیلی مزخرف است و این مزخرفیتش را هم من از پوشیدن 5لایه لباس گرم و باز هم سرما خوردن فهمیدم اما از زاویه دیگر که نگاه میکنم گرما هم مزخرف است و این یکی را از سر کردن مقنعه در خرداد ماه برای رفتم به دانشگاه فهمیدم.اما پاییز.پاییز هم خوب است و هم بد. پاییز هیچ چیزش مشخص نیست روزهایش کوتاه است مثل یک نخ 5سانتی و شب هایش کش می آید مثل یک کش مرغوب شلوار. در پاییز تا نهارت را میخوری باید شام را هم بخوری چون روزها کوتاه است . پاییز نه بعدازظهرش مشخص است نه غروب و نصفه شبش و آنقدر درهم برهم است که اصلا نمیدانی کجایش را بگیری تا کارهای مخصوص روزت را انجام دهی.نه میدانی پالتو بپوشی یا کاپشن ونه میدانی مانتو نخی بپوشی یا کتان .پاییز هیچ چیز سر جایش نیست اما پاییز میشود خوب هم باشد درست وقتی که سیپورها زحمت نکشیده و برگ ها را جارو نکرده یا بارون نباریده و آن برگ ها را به حالت عن مانندی تبدیل نکرده. پاییز ساعت 4 تا 5اش خوب است.

پریروز مهلت شارژ این اینترنت لامصب بود.اما از اونجایی که خسته بودم نرفتم در نتیجه دیروز در کمد لباس هامو  باز کردمو هرچی لباس گرم داشتم آوردم بیرونو از جوراب گرم و شلوار گرمو لباسو مانتو و پالتو گرفته تا  مقنعه و یک شالو ی شالگردن همه رو به تنم کشیدمو هندزفری رو چپوندم تو گوشمو آخرین بار ابی رو روی حالت نان استاپ گذاشتمو زدم بیرون.هوا سرد بود خیلی سرد .کل مسیر رفت سرمو انداختم پایین تا از طریق تنفس جلو یخ زدن دماغمو بگیرم . خیابون به نسبت روزای قبل خلوتر بود.رفتم تا رسیدم دفتر خدمات آهنگو واسه چند لحظه قطع کردم ،شارژ کردم برگشتم .رو آخرین پله دوباره آهنگ پلی شد اما این دفعه ی صدای عجیبی رو همراه با آهنگ میشنیدم. ی صدای وحشتناک. سرمو گرفتم بالا و به آسمون نگاه کردم سیاه سیاه بود . پر از کلاغ شاید نزدیک به 200تا کلاغ همه باهم قار قار میکردن .درختا برگاشون ریخته بود ی ماه تو آسمون ابریو پر از کلاغ و ابی که داشت دم گوشه من میخوند تو رفتی از پیشم دنیامو غم برداشت .... ، تو راه برگشت هوا واسه من بهتر بود.

+ تاريخ پنجشنبه 21 آذر1392تیک تاک 17:2 زحمت تایپ perin |

میدونید چیه؟آدم بعضی وقتا درست در خر ترین حالت قرار میگیره و چشماشو باز میکنه و میبینه ای وای من چرا اینجام؟و از خودش میپرسه منو کی پرت کرد در اشتباه ترین لحظه ی زندگیم؟ و خب طبیعتا جوابی جر اینکه خود لعنتیت با پای خودت اومدی اینجا ، پیدا نمیکنه. همه ی ما آدما با توجه به سیستم مشکل دار "انسان ممکن الخطاست" این لحظاتو تجربه کردیم اما خب بعضی اوقات واقعا نوبرشه! مثلا همین ی ماه پیش من در آرامش کامل داشتم زندگیمو میکردم و با ی عکس واقعا خوشبخت بودم وچیزی از زندگی جز اینکه درسای این ترم پاس بشه نمیخواستم و هرروز صبح با ی حالت عادی از خواب بیدار میشدم و شبا با ی آرامش نسبی میخوابیدم و اتفاقا تو همون روزا با صاحب اون عکس ی ملاقاتی هم داشتم که سازنده و امید بخش بود اما یهو خر شدم یا شاید یهو مغزم گفت اه بابا چه خبر اینهمه آرامش بیا یکم واسه خودت مشکل درست کن، بیا یکم بازی وای من چقد بدبختمو بازی کنیم و خب چشمامو باز کردمو دیدم  برنده بازی "وای چقدر من بدبختم"شدم ، یک برنده واقعی بدبخت. همیشه اوایل این بازی خوبه و شما از اون حالت یکنواخت زندگی میایید بیرونو یکم هیجانو دردسر کاذب براتون ایجاد میشه اما نم نم وسطای بازی میبینید که نه واقعا بازی داره تبدیل به یک حقیقت میشه و شما واقعا بدبخت شدین این خاصیت این بازی که شما رو با هیجان کاذب گول بزنه و بعد بیچارتون کنه. من همیشه حس خوبی به این مسئله نداشتم اما همیشه وارد بازی میشمو آخرش مثل خر تو گل که چه عرض کنم تو گه میمونم که دیگه نمیخوام بازی کنم حالا چکار کنم؟ اما راهی نیست! برای اتمام بازی شما باید یکم سیاستمدار و اندکی صبور باشین. اما این بازی اخیر واقعا منو ترسوند و آزارم داد. خدا کنه دیگه بازی نکنم.

ثبتش کردم که یادم بمونه عذاب اون چندروزو

+ تاريخ چهارشنبه 6 آذر1392تیک تاک 12:48 زحمت تایپ perin |

چقد همه چیز سخت شده مثلا همین اومدن نشستن و بلاگفا رو باز کردن پست مطلب جدید رو زدن یا اصلا جرات همین که بیایی و این گزینه رو انتخاب کنی یا اصلا همین نوشتن خیلی کار سختی شده .اصلا همه چیز به مشکل ترین حالت خودش رسیده مثل توپی که پرتش کرده باشن هوا و درست در همون نقطه ایی که کل انرژی صعود به بالارو از دست میده و ی لحظه همه چیز ثابت میشه وبعد نیروی جاذبه لعنتی اونو به سمت خودش میکشه ،همه موارد و مباحث اطراف من درست به همون لحظه ثابت موندن توپ رو هوا رسیده و اون جاذبه بی پدر مادر قصد به انحطاط کشیدنشونو نداره اصلا اینا چیه من میگم؟من حالم از همه قوانین فیزیکی و این جاذبه لعنتی بهم میخوره. قبلا راحت تر میتونستم بنویسم یا مسائل سطحی بودن یا من دارم تغییر میکنم. مثل ی ماری که در حین حرکت پوست میندازه در عادی ترین حالت انسانیتم دارم نم نم عوض میشم و همه جز خودم این تغییراتو پذیرفتن .همه براشون دیگه عادی شده که وختی منو میبینن بیشتر از 5 یا 6 جمله  درافشانی ازم انتظار ندارن ویا مامانم به این نتیجه رسیده که تا وختی ازم سوال نپرسیده نمیتونه چیز دیگه ای از من بشنوفه یا حتی بابام فهمیده که جز خوبم و مرسی حرف دیگه ای ندارم که باهاش بزنم خب طبیعتا داداشم هم چیزی جز نگاه نباید ازم توقع داشته باشه.خب  شما خیلی خوش شانس هستین که این همه جمله و کلمه از من اینجا میخونید. اما از لابه لای این همه تغییر و آدم هایی که باهاش دیگه سازگار شدنو خودشونو درگیرش نکردن تنها این خودمن هستم که ذهنم درگیر این تغییراته. شاید اوایل این تغییرات برام نامحسوس بودن یا شاید شخصیت جدیدم در حالت کادوپیچ شده نامرئی به سراغ من اومده بوده و من اونو رو بدون اینکه بفهمم از کادو باز کردمو حالا میفهمم که با شخصیت جدیدی روبه رو هستم. قبلا دچار دگرسازی شخصیتی در روابط اجتماعیم بودم و دوست داشتم با همه برخلاف میلم گرم بگیرم با همه زود صمیمی میشدم یا یجوری رفتار میکردم که اونا احساس صمیمیت کنن اما حالا میبینم واقعا چه کاریه؟خب که چی مثلا؟به چه درد میخورن اصلا؟ دیگه دارم به این نتیجه میرسم که خطی که 6ساله دارمشو یهویی از گوشیم بکشم بیرون و وختی دارم میرم دانشگاه تو مسیر جاده از پنجره پرتش کنم بیرون . سیو اینهمه شماره تلفن اشخاص مختلف به هیچ دردی جز پرکردن حافظ گوشی نمیخوره. شاید اگه خودمم این پستو از ی نفر دیگه میخوندم با خودم میگفتم اه معلومه موقع نوشتن چقدر افسرده و حال بهم زن بوده اما من به جرات میگم در درسترین حالت انسانی و در معقول ترین لحظه زندگیم اینارو نوشتم و اصلا احساس یک آدم افسرده رو ندارم اصلا.

پریروز خانوم همکار بابام (هوووووووو چه نسبت تخمی ای)واسه داداشش ، با مامانشو خواهرش اومدن خونمون واسه امر خیر. بیایید باهام صادق باشیم من با توجه با اخلاقیاتم و با توجه به سختگیری های بابام زیاد خاستگار نیومده خونمون و این اولین موردی بود که خود من به شخصه تو این مراسم حضور به عمل رسوندم.چقدر مراسم مزخرفیه.مامان من از من تعریف میکرد و مامان پسره از پسره.خب حالا چکاریه از پشت تلفن هم میشد این حرفارو زد دیگه چرا مارو به زحمت انداختنو دیگه نمیدونم.اومدن نشستن حرف زدن حرف زدن حرف زدن و منم فقط لبخن زدم لبخند زدم لبخند زدم بعد پاشدن رفتن فک کنم فهمیدن من لالم:))حالا ایشالا اگه عروسی شد که میامو بدبخت شدنمو اطلاع رسانی میکنم.

+ تاريخ پنجشنبه 30 آبان1392تیک تاک 15:21 زحمت تایپ perin |

این پست یک متن دیگه ای داشت دستم خورد پاک شد و اینی شد که میخونید.

رو تختم ولو شده بودمو داشتم اسمس میدادم به کی یادم نیست فقط بابام داشت با یکی از دوستاش تلفنی صحبت میکرد .بابای من ی عادت خیلی بدی داره و اون اینکه با صدای خیلی بلند با تلفنش صحبت میکنه جوری که اگه بخوای خودتو به خواب بزنی هم نمیتونی صداشو نشنیده بگیری. بعد اینکه اون اسمس ارسال شد یهو گوشم جمله ی "نه ایمیل ندارم"و شنید و به صورت خودکار حدس زدم که الان بابام میگه "ایمیل دخترم هست واست میفرستم" که در کسری از ثانیه همین جمله رو شنیدم. من خودم یادمه که یبار واسه بابام ایمیل ساختم و پسوردشو بهش دادم اما بابام تاکید داره که "نه خواب دیدی"به هرحال بابا تلفنشو قطع کردو اومد تو اتاقم همزمان جواب اسمس رسید بدستم.گفت آقای فلانی قراره عکس ی ماشینو واسم بفرسته اگه میشه ایملتو واسش بفرستم و بعد گوشیشو داد که من ایمیلمو واسه طرف اسمس کنم خب منم گزینه دیگه ایی نداشتم جز ارسال ایمیل.بعدشم گفتم خب چه اشکالی داره ی ایمیل میادو من میرم بازش میکنمو به بابا عکسو نشون میدمو بعدش پاک میکنم دیگه نمیدونستم همه زندگیم باهاش پاک میشه! خلاصه ما آدرسو فرستادیمو رفتیم نشستیم پشت سیستمو دستمونو زدیم زیر چونه تا آقا ایمیلو سند کنه که طرف با گوشیش سند کرد اما چون فایلو کامل نفرستاده بود قرار شد فردا از سیستمش بفرسته.

فردا بعداز ظهر بابا زنگ زد بهم که برو ببین اگه اومده واسم عکسارو بگیر.منم رفتمو عکسارو باز کردمو سیو کردم رو سیستمم اما چون بابا دیر اومد گفتم بریزم رو گوشیم که دیگه نیام سیستو روشن کنم که ای کاش نمیریختم.بابا که اومد عکسارو واسش بلوتوث کردم و خوشحال و خندان رفتم حموم از حموم که اودم داشتم موهامو خشک میکردم که یهو ته دلم احساس کردم واااای چقددلم میخواد اون آهنگو گوش کنم.خودمو پرت کردم سمت گوشیم تا آهنگه رو پلی کنم که ناگهان با ی چارگوشه خالی و تهی گوشیم موجه شدم.هیچی تو حافظه جانبیش نبود هیچی هیچی.همه آهنگام عکسام فیلمام همه پاک شده بودن همه دود شدن رفتن هوا خالی خالی بود درست مثل یک گوشی نو. سابقه تاریخی آهنگام برمیگشت به آرشیوی که از 6سال پیش جمع کرده بودمشون.آهنگای که از چه کسایی نگرفته بودم.عکسایی که از چه کسایی نداشتم .روزای خوب و فیلمای باقی مونده از اون روزا. عکسایی پاک شد که نه اون عکسا برمیگرده نه اون آدما.به سعید که گفتم گفت آدمایی که برنمیگردن همون بهتر که خاطراتشون هم حذف بشه

+ تاريخ سه شنبه 14 آبان1392تیک تاک 16:52 زحمت تایپ perin |

در حالی دارم  این پستو تایپ میکنم که رو زمین نشستمو تکیه دادم به بخاری اتاقم که دیشب از زیر خروارها گردوخاک زیرزمین کشیدنش بیرون و همه گرد وخاک های این یکسال بیهودگی رو از روش پاک کردن و گذاشتنش اونجا که باید باشه .کنارم ی جلد کتاب زبان تخصصی و دفترچه لغاتم و گوشی که هنوزم که هنوز بی مخاطبه و یک خودکار و مداد مغزی.اینجا هوا سرده.

پنچ دقیقه پیش داشتم ی پست توی یکی از همین وبلاگا میخوندم که یک کلمش همه منو ریخت پایین همه اون بیخیالی منو ی لحظه برد تو فکر ، فکر به اینکه آخر راه منم اگه بشه مثل این طرف چی؟اگه بعد این همه زحمت آخرش نشه برم سمت علایقم چی؟اگه دیر شه؟اگه پیر شم؟اگه مردم چی؟

دیروز داشتم با خودم فک میکردم که چند سال پیش آرزوهام چیا بودن میخواستم کجا باشم میخواستم چکار کنم یا حتی چه چیزایی دوست داشتم؟بعد ی چنددقیقه فهمیدم به هیچ کدوم از چیزایی که اون موقع ها دوست داشتم نرسیدم به هیچ کدوم از جایگاها به هیچ کدوم .بعد با خودم گفتم خب هنوز 22 سالمه وخت زیاد دارم بالاخره ی روز میرسه که منم برم دنبال کار خودم اما همه این دلخوشکنکیام تو همین پنج دقیقه پیش فرو ریخت

الان به این نتیجه رسیدم که دیر شده خیلی دیر

*از وبلاگ گوریل فهمیم

+ تاريخ یکشنبه 21 مهر1392تیک تاک 17:4 زحمت تایپ perin |

1. بعضی لحظات تو زندگی ماها هستن که قشنگ احساس میکنیم ریده شده تو احساساتمون یا حتی تو تصوراتمون و شما در اون لحظه با خودتون میگید "شـــــــت این بود؟این بود اون چیزی که ازش تعریف میکردن؟" و درست در همون لحظه آرزو میکنید که ای کاش هیچ وقت پاتون به این مسیر از زندگی کج نمیشد.بیایید یک مثال واستون بزنم ، خودتونو فرض کنید که دارید تو یک دانشگاه نه چندان معتبر در یک رشته ایی که نه بازار کار خوبی داره و نه چندان مورد علاقتون هست در شهر خودتون درس میخونید که خیر سرتون مدرک آکادمی و تحصیلات عالیه رو کسب کنید تا همه به شما احترام بذارند و بگن "اوه اوه این حرف فلانیه؟پس حتما درست میگه خب حتما ی چیزی میدونسته که اینو میگه دیگه اون تحصیل کردست دانشگاه دیدست و غیره" اما دیگه این قضیه سه شده و همه میدونیم که تحصیلات عالیه  تو این دوره ینی کشک ، تو جامعه ایی که مدرکو بیرون از دانشگاه میتونی بخری رفتن به دانشگاه و عمر گذاشتن پاش ینی کشک.حالا صحبت من سر کشک یا دوغ بودنش نیست صحبت من سر اینکه شما از وضعیتتون تو اون رشته و دانشگاه ناراضی بودید و به هر جبر و زوری که شده از اون دانشگاه مزخرف فارق التحصیل میشید و میرید خونتون .خب همین جا از تصوراتتون بیایید بیرون چون میخوام شمارو با وضعیتی آشنا کنم که باعث میشه از تصورات چند ثانیه قبلتون خوشحال بشید . 

حالا بیایید یک وضعیت دیگه رو تصور کنیم ، اینکه حالا شما خوشحال هستید چون تو یک دانشگاه دیگه که بیرون از حیطه شهرخودتونه در یک رشته به مراتب بهتر از قبلی قبول شدید تا تحصیلاتتون رو در مقطع بالاتری ادامه بدید.شما از این وضعیت خوشحالید درسته؟چون فک میکنید دانشگاهش بهتره ، رشتتون بهتره ، و ایضا کمی از خانواده دور بودن به مراتب خوشایندتر ازاینکه یکسره تو بغلشون باشید! اما باید بهتون بگم که کاملا در اشتباهید. وضعیت الان من همونی بود که تصورش کردید. تصور من از مقطع ارشد اونی نبود که الان دارم میبینم تصور من یک جو عالی بود یک سری استاد باتجربه و آدم یکسری دانشجوهای خوب و فِرِش و یک دانشگاه با کارکنان آدمیزاد نه یک مشت استاد نفهم که فقط از استاد بودن پشت میز نشستنو رفرنس معرفی کردنو یاد گرفتن نه یک مشت دانشجو که همه انرژیشونو تو مسیر جاده ها جا میذارنو با چشمای خسته و خواب آلود میشینن سرکلاس نه یک کادر آموزش داغون و سگ و از همه اسفبار تر من تصورم یک محیط آموزشی نبود که توش چادر واسه جنس مونث اجباریه! من از این مقطع از زندگیم به شدت ناراضیم.

2.اینکه صبح که از خواب بیدار میشی بعد همه کش و قوس هایی که به بدنت میدی تا لودینگ بشی و بالا بیایی یکی باشه که شکل صورتش بشه بکگراند ذهنتو تا آخر روز بسازتت خیلی خوبه. اینکه تو دنیایی به این بزرگی ودر عین حال مزخرفی یکی باشه که حالتو خوب کنه ، اینکه یکی باشه که واقعا باشه ، اینکه حضور فیزیکیشو واقعا حس کنی اینکه بدونی که مجازی نیست ، اینکه بدونی اونم تو همین شهرِ همین روزو میبینه همین هوا رو لمس میکنه همین خیابونارو قدم میزنه از همین آب مینوشه  ، همین منظره های تخمی رو میبینه ، از همین هوایی بارونی خوشحال میشه و از همین لحظه غروب دلگیر ، اینا همش خیلی خوبه :)اینکه یکی باشه واقعا خوبه

3. اگه میبینید نظر نمیذارم نه اینکه نخونمتون نه اتفاقا همه کسایی که این بغل اسم وبلاگشون هست رو میخونم اما کامنت گذاشتن یکم واسم سخت شده شما بذارید پا تنبلی. اینکه چرا وبلاگ آرش حذف شده رو که من نمیدونم فقط امیدوارم که هرچی سریعتر یا بیاد توضیح کامل بده یا اصلا توضیح نده و بیاد لینک جدید بده به هرحال به جز این دوتا راه حل ، راه حل دیگه رو میزم واست نمونده.اینکه چرا چیستا کلا تو چند ماه اخیر کم پیدا شده بود هم تو وبلاگو هم توییتر واقعا آدمو  از فوضولی خفه میکرد اما خوشحالم که چشاشو عمل کرد و الان حالش خوبه . اینکه سایه از وضعیت دانشگاه ناراضیه باید بهش بگم ما همه ناراضییم یک نمونشم که معرف حضورتونم پس زیاد سخت نگیر تموم میشه .دیگه همین دیگه تموم شد حرفام شمارا به خیر مارو به درک

+ تاريخ سه شنبه 9 مهر1392تیک تاک 15:37 زحمت تایپ perin |

همه چیز از اونجایی شروع میشه که آدم خودشم نمیدونه چی میخواد؟این ندونستن در خواستن شامل خیلی چیزا میشه مثلا وقتی با دوستت میری خرید مانتو و قراره واسه دوستت نظر بدی همه چی به چشمت قشنگ میاد یا از دوستت میپرسی چه رنگی میخوایی و اون ی رنگیو میگه و تو هی فرط و فرط بهش مانتو نشون میدی اما وقتی واسه خودت میری خرید مانتو حتی نمیدونی چه رنگی مد اون نظر لعنتیته حالا اینا که مسائل پیش پا افتادست! مشکل از اونجایی اوج میگیره که نمیدونی تکلیفت با خودت چیه؟یا نمیدونی هدف آخرت چیه؟در بدترین شرایط حتی نمیدونی آیا اصلا هدفی داری یا نه؟درست مثل هفته پیش من.

 داستان از اونجایی شروع شد که پارسال تو آزمون کارشناسی ارشد قبول نشدم اما تا چشمامو باز کردم دیدم زنگ زدم به دوستم و بهش گفتم که:آره مصی منم باهات میام کلاس کنکور! نکتش اینجاست که من شاید ی دقیقه رو این مسئله که میخوام درس بخونم یا نه فکر کرده باشم که احتمال این فرضیه 1درصده ، ینی من حتی روش اصلا فکر هم نکرده بودم و فقط به صرف اینکه مامان و بابا و خواهر اصرار کردن زنگ زدم به دوستم.و خب وقتی جایی ثبت نام میکنی به طبع بهت کتاب مبدن و سی دی و مشاوره و آزمون و  .... خب ماهم با منزل سابقمان رفتیم و کتاب های تستو گرفتیم و منابع رو هم تا حدودی تهیه کردیمو برنامه درس خواندن را ریختیمو و دیگر وفتش بود که بشینیم که درس بخوانیم که ناگهان به فکر فرو رفتیم که آخرش که چه؟قبول بشوی که چه؟یا اصلا آمدیمو قبول نشدی بعدش چه؟و درست در همان روز بود که فهمیدم من حتی تکلیفم روی این قضیه ادامه تحصیل با خودم هم مشخص نیست ولی دیگر دیر بود چون باید میخواندیم تا والدین به حال خودشان تاسف نخورن با این دختر بزرگ کردنشان.اما خواندنی در کار نبود خودم را میکشتم روزی 3 ساعت! آزمون های جامع را هم یکی پس از دیگری گند میزدم به هیکلشان.تا اینکه نوبت ثبت نام برای دانشگاه آزاد پایش به میان کشیده شد و پدر در نهایت بزرگواری گفت "اگر دوست داری ، علاقه داری هیچ مشکلی از طرف من نیست  برو ثبت نام کن "و من باز فکر نکرده پریدم و رفتم ثبت نام کردم و درست از همان روز به بعد قید دانشگاه های دولتی را زدم.خب نتیجه اش روشن است با رتبه 2500 سرقبر عمت هم قبول نمیشوی چه برسد دانشگاه دولتی یا حتی غیرانتفاعی! اما از اونجایی که انتخاب اولم واسه آزاد نزدیکترین نقطه به شهر خودم بود ، درست در همون دانشگاه و با رتبه 73 قبول شدم و الان من یک عدد دانشجوی ترم یک کارشناسی ارشد هستم اما چه فایده که هنوزم که هنوزه با خودم هرروز تکرار میکنم که ارواح عمت ارشدت را هم میگیری اما آخرش که چه؟پدر با این شهریه های سنگین خرج دانشگاه و قروفرط را میدهد اما میدانم که آخرش هیچی نمیشوی! کاش حداقل تکلیفم با خودم مشخص بود.کاش اون روزی که تو دبیرستان برگه ی هدایت تحصیلی رو گذاشتن جلوم به حرف هیچکی گوش نمیکردمو میرفتم همون هنرمو میخوندم به جای این انسانی لعنتی.کاش بشه من "ای کاش ای کاش" نکنم.

+ تاريخ شنبه 23 شهریور1392تیک تاک 16:54 زحمت تایپ perin |

از شما قدردانی میکنم که نگاهتونو به این صفحه دوختین تا من بیامو با ادامه برنامه ها با شما همراه بشم این چندوقته که نبودم اصلن سرم شلوغ نبود و فقط محض اینکه هیچ موضوعی واسه زر زر کردن نداشتم نیومدم .اینبار میخوام چندتا یا شایدم دوتا یا اصلا شاید همون یک عدد قضیه رو واستون تعریف کنم که شاید اون اولیه برگرده به 4سال پیش و اگه قضیه جدیدی هم اون وسط مسطا پیش اومد بدونن برمیگرده به همین هفته پیش.بله القصه قضیه از اونجایی شروع میشه که از اونجایی که چون من آدم عن اخلاقی هستم و آب کوچه ام با هرکسی به یک جوب نمیره  تصمیم گرفتم هرکسی بهم گفت بالای چشمت ابروی یا به هرطریقی رفت روی اعصابم بذارم تو بلک لیست.و از اونجایی که در زندگی واقعی به شخصه چنین لیستی رو به صورت فیزیکی ندیدم که افراد و اشخاص حقیقی و حقوقی رو بفرستیم در داخلش و درشو هم قفل کنیم تصمیم گرفتیم این حرکت را در گوشی تلفن همراهمان نهادینه کنیم و همه افراد مزاحم و آلتی را به داخلش سیو یا همان ذخیره کنیم . در پست های قبلم به گوشی سبزگوجه ایی(گوجه سبزها نه گوجه فرنگی)عزیزم اشارات فروانی کردم که به صورت رسمی اولین گوشی با امکانات من بود و گوشی ال جی لپ تابی قرمز رنگ قبلیم اصلا به درد جرز لای دیوار هم نمیخورده چه برسد که از این گه خوریا و بلک لیست بازی ها از خودش درآورد به هرحال داشتم میگفتم من آن گوشی سبز رنگ جلفمان را خیلی دوست میداشتیم و امکاناتش آن زمان در حد بنز بود برای ما و از همه مهم تر که بلک لیست و رجکت لیست داشت و این ینی این اجازه را به من میداد تا افراد را به فولان پسر همسایه مان دایورت کنم تا با خوبی و خوشی به زندگی آسوده ام برسم و این را هم بگویم که درست از همان زمان بود که توقع من را از گوشی هایی که قرار بود و هست در آینده خریداری کنم بالا برد. روزی روزگاری بود که آن گوشی عزیز دار فانی را وداع گفت و من را با یک گوشی که فقط رجکت لیست داشت تنها گذاشت و آن گوشی کشویی سونی اریکسون جای آن عزیز سفر کرده را برای ما پر کرد که خوشبختانه در آن زمان که با آن اریکسون زندگی میکردم کسی به من نگفت اوه اوه بالای چشمت چه ابروهایی داری و من هم در نتیجه به بلک لیست احتیاجی پیدا نکردم و فقط به چند مورد رجکت لیست اکتفا کردم تا اینکه یک روز بیدار شدم و دیدم که صفحه ال سی دی اش سوخته و متاسفانه کاری از دست من برنمیاید و راه حل در جیب پدر بود بله متاسفانه گوشی ها این اخلاق را دارند که صبح چشمهایشان را که باز میکنند تصمیم میگیرند که صفحه ال سی دی شان را دیگر از خواب بیدار نکنند و جیب پدر صاحبشان را صاف کنن ما هم که دیگر اعصابمان خورد شده بود انداختیمش در اعماق کشوی لباسهایمان و دیگر محل سگ هم به آن گوشی مزخرف نگذاشتیم و با پدر رفتیم و اولین گوشی لمسی زندگیمان را انتخاب و خریداری کردیم و پایش را به منزلمان گشودیم.گوشی جدید هم از بدروزگار تنها رجکت لیست داشت و فاقد امکانات بلک لیست برای اسمس بود._اینو گفتم که هی نپرسید بلک لیست مگه فرقی با رجکت لیست داره؟و من هی نیام بگم بله از نظر من رجکت لیست برای تماس است و بلک لیست برای پیام_بله دیگر اینگونه شد که من دوباره تصمیم گرفتن با این گوشی دیگر کنار بیاییم چون امکانات دیگرش عالی بود و اینترنت را به سرعت باز میکرد و آیکن مخصوص به فیسبوک و توییتر و وزر و جیمیل داشت و همه اینها من را متقاعد کرد که سعی کنم سخنان "وای بالا چشمت ابرو"ی دیگران را نشنیده بگیرم و کلا مسائل به فولان نداشته ام هم نباشد.ی میان برنامه ببینید با ادامه برنامه خدمتتون برمیگردیم.

بله اما همین دوهفته پیش بود که یک بنده خدایی شدیدا رفت رو اعصاب ما و کار از چشم و ابرو گذاشت به صورتی که در میانه صبح و خواب عزیزمان به ما هی پیام میداد و هی تک می انداخت رو گوشی ما من هم دیگر زدم به آن سیم آخریم و شماره اش را گذاشتم رو رجکت لیست اما متاسفانه راه حلی برای پیام های مزخرفش رو میزم نداشتم و آن شب را با سایلنت کردن گوشی به صبح رساندم و صبح که فرا رسید و خورشید از پنجره پرتوهای مزخرفش را روی صورت ما تاباند از جایم برخاستم و به مادر گفتم که "بیا گوشی ها عوض" و اصلا منتظر نماند تا جوابی دریافت کنم سریع مراحل تعویض سیم کارتو رم را انجام داده و به محض روشن شدن گوشی شماره مورد نطر را هم در رجکت لیست و هم در بلک لیست افزودیم و یک نفس عمیق کشیدیم و یک لبخند رو به خورشید تحویل دادیم و آن گوشی رو پرت کرده روی تخت پدرومادرمان و پشتمان را به سویش برگرداندیم و رفتیم داخل اتافمان و تا با این گوشی جدید  زندگی زیبایی را تجربه کنیم:)

از اینکه در طول این برنامه با ما همراه بودید بی نهایت سپاسگذارم.

+ تاريخ یکشنبه 10 شهریور1392تیک تاک 16:23 زحمت تایپ perin |

ما اینقد از پله های ترقی بالا رفتیم که ی جا دیگه خسته شدیم رو همون پله نشستیم.

و بازهم یک سال گذشت .یک ساله هایی که آمده اند که بگذرند. یک ساله هایی که آمده اند که بزرگ شوندو بزرگمان کنند . یک ساله هایی که در خوشبینانه ترین حالت ممکن ، آبستن تجربه ها میشن و در بدبینانه ترین حالت درجا میزنند . یک سال هایی که شاید مثل یک سال گذشته من باشد. یک سال گذشته رو اگر بخوام تحلیلش کنم قبلش باید ی چندتا نفس عمیق از اون اعماق ریه هام بگیرم !حالا یکی ندونه فک میکنه ببین دختره چه زندگی عمیقی  داشته!!!نخیر اصلا هم از این خبرها نیست زندگی من نه خیلی عمیقه نه خیلی پر حاشیه و حوادث زندگی من در عادی ترین حالت ممکنه که باید باشه جریان داره. خب پس نفش عمیق واسه چی بود؟ خودمم نمیدونم اما تئوریم اینکه یاد از گذشته کردن نفس عمیق میخواد حالا شاید تو دنیای شما به اون نفس عمیق میگن آه که ما با این اصطلاح کلا حال نمیکنیم. 

پارسال تولدمو شما یادتونه چون من خودم که یادم نیست و فقط بلطبع مثل امسال تو ماه رمضون بوده.اما از اون به بعدش ، ففط کافیه واسه بعدش ی نگاه به آرشیوم بندازم میبینم که اتفاق چندان مهمی واسم رخ نداده جز اینکه پروژه پایانیمو تحویل اون مرتیکه دادم بعدش فارق از تحصیل شدم بعدش با یکی آشنا شدم بعدش با همون یکی غریبه شم بعدش مدرک موقتم اومد بعدش کنکور دادم بعدش عید شد بعدش باز کنکور دادم بعدش رفتم تهران بعدش آزمون استخدامی دادم و بعدش من یک سال بزرگتر شدم.دیدید چیزی مهمی اتفاق نیفتاد فقط این ی سال منو بزرگتر کرد اونم فقط به لحاظ سنی که اصلا نقطه روشنی نمیتونه تو زندگی کسی باشه.کلا بنظرم بزرگ شدن پروسه مزخرفی بوده هست و خواهد بود.

+ تاريخ سه شنبه 8 مرداد1392تیک تاک 15:10 زحمت تایپ perin |

گرچه با تاخیر اما اینجا 2 ساله شد.

تقویم روی میزم میگه که فصل گرم و دوم سال شروع شده و ماه اولش از نیم هم گذشته اما شکل تابستون نیست.تابستون ینی آرامش بعد ی طوفان اما کجاست اون طوفان زندگی من؟ تابستون ینی بعد امتحانات خرداد ماه کف اتاق دراز بکشی و پاهاتو بزنی به دیوارو به هیچی فکر نکنی . بعد مامانت با ی شرب آلبالوی خنک بیاید تو اتاقتو بهت بگه خلاص شدی؟! تو چشمات برق بزنه و با خوشحالی بگی آخییییییییییییییییییییییییش راحت شدم . حالا جای این مکالمه تو زندگی و تابستون من خالیه . حالا بعد هر آزمون ارشد و استخدامی من حس آغاز ی تابستون خوب بهم دست میده اما کوتاه و گذرا .

2 هفته تهران بودم از هر نظر که حساب میکنم عالی بود و بهم خوش گذشت...:)

+ تاريخ دوشنبه 17 تیر1392تیک تاک 12:35 زحمت تایپ perin |

ی ساختمون دو طبقه بود یادم نیست کیا باهام بودن اما چند نفر بودیم بعلاوه مبین . همه چی آروم بود نمیدونم چطور شد که اینقد همه چی شلوغ و پولوغ شد یا اصلا چرا؟ ندیدم کی بود اصلا میومد دنبالم فقط داشتم فرار میکرد ی تعقیب و گریز واقعی تو ی ساختمون دوطبقه تقریبا ناشناس و قدیمی ! نمیدونم رو چه حساب و قانونی باید از همه ی اونام من مواطبت میکردم منی که مثل ی موش کور تو اینجور مواقع ترجیح میدم برم زیر زمین و تو دیدرس نباشم اما مسئولیت اونام با من بود .فرار و فرا بود همش .تو همون هاگیر واگیر داشتم فک میکردم که چرا فرار میکنیم؟عقلم گفت اگه فرار نکنی میکشتت! دوباره پرسیدم خب بمیرم چی میشه مگه؟ مغزم دستوری نداد !و من همچنان داشتم فرار میکردم. مغزم بلخره دستور داد که که به ی راهروی بن بست برسیم یهو بی اختیار پاهام حرکت کردن به سمت ی دری ، ی دری که به دور از اون جمع بود . یهو همه چی آروم شد روشن شد من از جاذبه کنده شدم و ی چند لحظه تو فاصله چند سانتی از زمین معلق شدم ... دوباره برگشتم همونجا همه چی تغییر کرده بود! نه دیگه اون یارو بود و نه دیگه اون ساختمون ، من سر خاک پدرجونم بودم ، تنها .

از این دست خواب ها زیاد میبینم و که توشون همش تعقیب و گریزه و من دفاع شخصیم تو خواب عالیه ! ینی اصلا تو ناخودآگاه من تعبیه شد که "دفاع شخصی 20" باشه اما تو واقعیت اصلا اینطور نیستم ینی خدارو شکر موقعیتش پیش نیومده که ببینم چند چنده؟! ترجیح هم میدم که هیچ موقع نفهمم دفاع شخصیم خوبه یا بد!چون این موقعیت ها واقعا وحشتناکه!

+من فیلم تخیلی زیاد نگاه نمیکنم ها.



+ تاريخ دوشنبه 20 خرداد1392تیک تاک 13:25 زحمت تایپ perin |

امروز اتاقم را مرتب کردم به انضمام کشو ها و قفسه ی کتاب ها . اینکه چرا من تن به این خفت کاری دادم و دلیلش چیست همه اش برمیگردد به این داداش نق نقو تر از خودم و مادر بسیار تمیزم . یک چند ماهی میشد که این دو همش سر اینجانب غر میزدند که " به توام میشه گفت دختر؟ - نه جان من مگه من چمه آخه! - این چه وضع اتاقه ؟ چرا اینقد نامرتبی تو آخه! " و من هم در مقابل این فشارها ی فیدبکی به حس و حالم میزدمو و جمله ی "اتاقمه اختیارشو دارم و همینجور باهاش حال میکنم و حوصله ندارم " را تحویلشان میدادم . علاوه بر همه ی اینها من ی اخلاق گندی دارم که به کسی اجازه ندادم که به خودش چنین جراتی بدهد که در غیاب من بیاید به اتاقم حتی فکر کند چه برسد که تمیز و مرتبش هم بکند ! که در غیر اینصورت مادر تا به امروز 100 بار اتاقم را جارو خاک انداز کرده بود(فعلم درست است اساتید؟). خلاصه دیگر امروز دست بکار شدیم اما نه فکر کنید بخاطر حرف اینها بود ها نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه! 

شما نمیدانید یا شاید هم بدانید بهرحال میگویم که بدانید فردا آزمون ارشد دانشگاه آزاد است و این یعنی از پسفردا بخور و بخواب و استراحت _حالا انگار که قبل این من همش در حال درس خواندن و استرس مزخرفش بودم هع:) _ به همین دلیل گفتیم که "چکاری است پاشویم برویم ریخت این کتابهای مزخرف درسی و علمی را از جلوی چشممان جمع و جور کنیم و تا عمر داریم سمتشان نرویم حتی اگر کلاه نداشته مان آن سمتشان افتاد! " از کتاب های درسی تخ.می تخیلی دانشگاه بگیرید تا کتابهای مدرسان شریف کچا؟مدرسان شریف چی؟مدرسان شریف چجوری؟مدرسان شریف :) همه را جمع کردیم و گذاشتیم در یک جای تاریک و خفن تا از ترسشان بمیرند و تلافی آن همه عذابی که به من دادن سرشان بیاید !حتی آن همه جزوه که در شبهای امتحان کپی زده بودیم و نخوانده بودیم -پولشان را اگر حساب کنیم سر به فلک میزند-  را هم از کشوی درس هایم ریختم بیرون و یک لبخند مزخرف تحویلشان دادم و نشستم برای بارآخر ورق زدمشان ! چه ها که ندیدم در داخلشان ، از اسم این و اون بگیر تا شماره تلفن هایی که نمیدانم در آن زمان چه ربطی به من داشتن!؟ خب حتما داشتن دیگر این من جدید از کجا بداند بنده ی خدا ! بر همه شان تورقی میزدم و پرتشان میکردم به آن سمت اتاقم و بعد همه ی آن ها را با همه ی خاطراته در شکمشان و با همه ی شماره تلفن هایشان جمع کردم و ریختم داخل پلاستیکی و بردمشان گذاشتمشان در جایی در زیره زمین و دفنشان کردم و فاتحه ایی هم برای آنها با بار علمیشان و آن 4سال دانشگاه هم نخواندم! الان به قفسه خالی کتاب ها که نگاه میکنم احساس سبکی میکنم ، چشم اندازش هم زیباتر است! شما هم هرچه سریعتر کتابهای درسی را از خود دووووور کنید دوره دور .

+کسی هم هست که همیشه با سرچ "درد در ناحیه ی ناف" به وبلاگم می آید :) بازدیدکننده ی محترمم اینجا اسم و آدرس داره ها !:)

+ تاريخ چهارشنبه 8 خرداد1392تیک تاک 16:51 زحمت تایپ perin |

من این روزا  ی حس دیگه ایی دارم .

دارم فک میکنم به بفیه آدما به اطرافیانم به جفت ها و تنها هایی که اطرافمو گرفتن به رسیده ها و در انتظار رسیدن ها.به شادو خوشحال ها به نداشته ها و ناراحت ها به همه ی کسایی که دیدمو میشناسمشون به همه ی اون کسایی که ندیده ولی میشناسمشون به همشون .فک میکنم و قیاسشون میکنم با خودم. به همه چیزایی که دارم و خواهم داشت و به همه چیزهایی که ندارم و نخواهم داشت . به سختی هایی که کشیدم و خواهم کشید به شادی هایی که داشتم و خواهم داشت . فک کردن به گذشتم  منطقی تر از آیندمه. آیندم برای خودم در هاله ایی از ابهامه که درست نمیتونم تشخیص بدم چی میشه هیچ برنامه خاصو wow هم واسش ندارم .گذشتمو اما کاملا درک میکنم از بعضی قسمتاش راضیم و از بعضی از قسمتاش یخورده ناراضی. از همه لحظاتی که میتونستم سرگرم باشم و لذت ببرم اما از دستشون دادم سر هیچ و پوچ ناراضیم و از خودم شکایم . از همه اون لحظاتیم که سرخودم رو با چیزهایی بیخودی سرگرم کردم و عمرمو تلف کردم هم ناراضیم .اما هیچ کاری از دستم برنمیاد نمیتونم برگردم عقب و اصلاحشون کنم که اگه میتونستم برگردم هم بازهم همین آش وهمین کاسه میشدمیدونم!میدونم اگه صدباردیگه هم برگردم سال 87 بازهم تورو برمیدارم از بین همه آدمایی که دوروبرم بودن میدونم اگه دوباره برگردم سال 88 بازهم میذارم که تو بری ! من همه ی اینارو میدونم .

این روزا زندگی خلاصه شده برام تو چندتا آهنگ که وختی میرم دفتر هندزفری رو میذارم تو گوشمو کل راهو با اونا قدم میزنم کل راه و چشامو میدوزم به نقطه مقابل اما دور و فقط فکر میکنم و آدمایی که از کنارم رد میشنو نمیبینم .وقتی هم که برمیگردم خونه خیابون و قدم هام جاشونو میدن به تخت و داراز کشیدن اما صدا همون صدای آهنگاست.من این روزها ی حال دیگه ایی دارم...

خواستم ثبت موقتش کنم اما دائم شد.

+ تاريخ یکشنبه 5 خرداد1392تیک تاک 15:14 زحمت تایپ perin |

از همون اول هم من با ایتدای انشا هایم مشکل داشتم و الان همون مشکلو اینجا دارم یعنی برای بار اولم که خواستم ماشینو روشن کنم هم با استارت زدن مشکل داشتم و در کل من آدم "از مرحله دوم شروع کنید" ی هستم.اصلا گوربابای جمله اول و آغاز کردند بیاید اصل مطلب را برایتان شرح دهم چون علارقم؟ علارغم؟ مشکل در آغاز چه گهی بخورم من آدم " خوب شرح دهی " هستم یعنی خوراکم شرح دادنو وصف کردنو و در اکثر مواقع تف دادن است.

پروردگار جهانیان در خلقت و آفرینش من برنامه رو جوری تنطیم کرده که در تقدیر یا شاید هم سرنوشت یا شاید هم آینده و هر کوفت و ذهرماری متصل به آینده ، من یک عمو داشته باشم-در اصل 2تا عمو دارم که اون یکی کرجه اما این یکی اینجاست در جوار ما- که در جرخش روزگار و وختی ماه و خورشید و فلک در کار بودند این عموی ما تبدیل شده به یک کار راه بینداز و یا همان پارتی کلفت!که دقیقا تا 2 هفته پیش من از وجود این گنجینه ی عطیم از پارتی درست در نزدیکترین نقطه زندگیم بخبر بودم! خب این بی اطلاعی منو شما میتونید بذارید پای بی عرضگیم!اما فقط این نیست که این عموی ما علاوه بر تمام کارهایی که در دستو بالش دارد ، مدیر مسئول روزنامه ایی است که در این خراب شده فعالیت میکند. من تابحال به این قسمتش فک نکرده بودم که مدیر مسئول ی روزنامه میتواند هر غلطی که دلش میخواهد بکند و به کسی چه مربوط؟اما باز هم فقط این نیست که این عموی من ی رفیق فاب دارد که خیلی آدم کلفتی است یعنی حرف این شخص از پارتی کلفت گذشته و تبدیل شده به یک شخص کلفت! و این شخص میشود صاحب امتیاز آن دفتر روزنامه و این یعنی که خرشان خیلی برو دارد و من از این همه رفت و آمد خرمان در این شهر بیخبر بودم دیگر چه برسد به آن دفتر روزنامه، در آنجا کلا خرما میرود و میآید. تقریبا 2هفته پیش بود که ما در اینترنت و معجزه قرن داشتیم جستجو یا همان سرچ میکردیم که به صورت معجزه آسایی راهمان کج شد به سمت مفاهیم خبرنگاری و روزنامه نویسی و یکهو فهمیدیم که ای دل غافل "مدیر مسئول چه ها که نمیکند و چه خری میراند در روزنامه ها!"در این حد که میتواند مارا سردبیر آنجابگذارد و اینگونه شد که در هاله ایی از شرم و حیا با پدر در جریان گذاشتیم که "ما که مجاز شدیم اما دانشگاه دولتی که قبول نمیشویم پدر بیا بگذار ما برویم سرکار تا جواب آن خراب شده آزاد بیاید" پدر هم گفت "بررسی کنم خبر میدهم" ماهم قضیه را اوکی شده پنداشتیمو کلا در درسو و دانشگاهو خدا خواسته گذاشتیم!

و از هفته بعدش رفتیم در آن دفتر مشغول به کار شدیم اما نه سردبیر و کلا خری میتازیم برای خودمان آنجا:) اما شانسی که خدا در همان ایتدا امر برای ما قرار داده به درد عمه مان هم نمیخورد چون دقیقا از همان روز به بعد ادارات و نهاد های دولتی شروع کرده اند به آگهی استخدام زدن و به فنا داد ما و این یعنی نه میگذارن من برای آزاد بخوانم نه میگذارند اصولی که برای روزنامه نگاری لازم است را بخوانم نه اینکه من میدانم چه باید بکنم وسط این همه منبع برای آزمون استخدامی!و اینگونه است که من الان وسط یک دنیا از خرهای در حال رفت و آمد و یک عالم آگهی استخدام و یک کهکشان درس سردرگمم.پارتی هرجقدر کلفت باشد آزمون استخدامی را که باید بدهیم!       


+ تاريخ چهارشنبه 1 خرداد1392تیک تاک 11:34 زحمت تایپ perin |


در ظاهر امر بنظر میرسه که من یک نفرم ، اما خوب که به خودم نگاه میکنم دو نفر دیگه رو هم میبینم.یعنی شمام که نشستی پشت سیستم و اینترنت و این پستو میخونی هم در اصل یک نفر نیستی ها!بنظرم همه همینطوری هستند و باید کمی دقت کنن(اه این اینترنت همش قطع میشه اعصاب آدم خورد میشه).

اینطوریه که نفر اولی اون منی هستش که همش میگه "گور بابای همه کرده دنیا 2روز است برین به هیکل هرکی که دلت خواست و هر کار دلت میخواد انجام بده و فیلانتم نباشه" نفر دومی اون منی هستش که میگه "بشین بشین سرجات زر مفت نزن لدفن که اصلا این حرفا اندازه دهنت نیست و داری چیزای زیادی میخوری و اون من اولی شکر میخوره که میگه برین به این و اون. بی شرف تو مگه عقل نداری نمیبینی که دنیا فقط اینجا نیست و اونجا هم هستو اونجا بخاطر این کارات شلوارتو بالا سرت پاپییون میکنن؟!" نفر سومی هم همین منم که دارم تایپ میکنم و اون دوتا منو با همه دعواها و درگیری ها و اعصاب خوردکنیشان نگاه میکنم و بعضی مواقع داوری هم میکنمشان اما هع کاملا بی سرانجام است چون اون دوتا خیلی قدرتمندن ناموسا. ی کار که میکنم من اولی میگه "آفرین آفرین ازت راضیم " من میگم " :))ممنون" من دومی میاد میگه "چرا این کارو کردی احمق؟" میگم " بابا اون اولی گفت خب" من دومی میگه " اون من اولی گه خورد با تو!بی همه کسا ریدید تو استراتژی من.اه اه حالم ازتون بهم میخوره" و لباهایش آویزان میشود و میرود یک گوشه در من مینشیند و باحالت بغض میگوید " بروید پی خودتان احمق ها اصلا دیگر با شما خل و چل ها حرف نمیزنم" و تا مدتی صدایی ازش درنمیآید و اون من اولی بی شرف همش قه قه میخنندد و من؟و من به فکر میروم کارم بلخره خوب بوده یا بد؟چکار کنم حالا با این دو دیوانه!ریده اند به اعصاب من نگارنده.پووووووووووووووف گندشان بزند.

خلاصه همه اینطورین بنطرم.خدا در همان لحظات نخست خلقت ما دو دل بوده این بشر ناطق دو پا را خوب بیافرینم یا بد که بزند دهان جهان مادی و موازی را سر وی س کند؟و به این نتیجه رسیده که یک موجود میافرینم که در درون خودش هم در تضاد کامل باشد.یک من خوب یک من بد و یک منـ من (من آرامو داور) منی که در عذاب هرروزه از تکرار این من هاست(اوف خیلی فلسفی شد)نه منظورم اینه که اوم منـ من خیلی مظلومه خیلی در حقش اجحاف شده خیلی داره هروز و هر لحظه به فنا میره! ی راه چاره باید باشه!!!

+ تاريخ دوشنبه 16 اردیبهشت1392تیک تاک 12:32 زحمت تایپ perin |

خب خب خب نه زن هستیم و نه در نتیجه مادر اما تو خونمون هم زن داریم هم یک دونه مادر دم همشون گرم روزشون مبارک.اونایی هم که مادرشونو از دست دادن هم روح مادرشون شاد.
اگر غذایتان به قد ی ارزن باشد و چه  میدانم 10 قاشق غذاخوری برنج یا حتی کمتر از آن ولی ماتحت گرامیتان به زمین گرم خدا چسبیده باشد و میل بلند شدن از جایش را نداشته باشد حالا به هر دلیلی از پای لپ تاپو اینترنت نشستن حساب کنید تااااا درس خواندن(!) وزنتان به صورت صعودی و هرمی بالا میرود و بدتر از آن وختی است که مثل الان من قوز کنید و بنشینید،آن وقت است که هیکلتان و بدنتان به فنا میرود حالا شما خودتو خفه کن و هیچی نخور!!!نمیشود آقا جان هیکلت درست نمیشود.به همین دلیل میباشد که ما برای فرار از کسالت و رخوت و سستی و گ ش ا دی و دیگر امراض خانمان برانداز چندروزی میشود که با دوستان خلمان به فعالیت مزخرف دو مشغول هستیم.حالا که مزخرف است پس چرا میرویم؟؟؟هع خود من هم نمیدانم خب لابد بدنمان میخواهد ماهیچه ایی بشود و خیلی زیبا شود و یا هدف بدنمان والا است و میخواهد همیشه سالم و درست باشد و هرگز پیر و رنجور نشود دیگر وگرنه که از ما چنین هدف هایی بعید بنظر میرسد(،)این ویرگول معنی اش این است که من امروز میخواهم بدن و دوستانم را بپیچانم و نروم به ورزش مزخرف دو!خسته شدم دیگر !بنظرم دویدن کار مزخرفی است ینی خیلی مزخرفتر از آن چیزی که در ذهن من و شما دارد تصور میشود دقیقا به مزخرفی آب در هاونگ کوبیدن است حالا اگر الان مادربزرگمان بود میگفت آب در هاونگ کوبیدن قضیه اش این نیست که این .... است و شروع میکرد به گفتن این جمله که "دخترم تو همیشه ضرب المثل ها را اشتباه و بیجا استفاده میکنی"و بنظرم لپ کلامش این است که "دختر زر مفت میزنی دیگه این نیست که میگی"اما رویش نمیشود بگوید و آن جمله قبلی را مودبانه میگوید .به هرحال دو مثل آب در هاونگ کوبیدن مزخرف است و مهم مزخرف بودنش است.درهرصورت چیزی در درون و بیرون من میخواهد برنامه امروز را بپیچاند و نرود و اگر بدنم خواست یرود من بشخصه سرکوبش میکنم و کاری میکنم که برود پی کارهای دیگرش مثلا بدن ما غذا هم باید بخورد و گرنه میمیرد!بنطرم باید بروم سالنی چیزی که پایش پول حرام کنم تا دیگر زورم بیاید کنسلش کنم کلا آدم پول حرام کنی هستم ولی وختی پای یک چیز حرامش کنم دیگر پی آن کار را تا تهش میگیرم به صورت پیگیرانه ایی!کلا آدم مزخرفی هستم.حالا ببینیم حس و حالمان چه میخواهد همان را میکنیم.
گفتم پول،مادر و پدر این جانب را خدا در و تخته ساخته از هر حیض که بنگرید(جمله رو درست بخونید)مثلا تاریخ تولد هایشان را جوری برنامه ریزی کرده است که ته جیب ما را سوراخ میکند هرسال!کلا خدا با جیب ما در ابتدای آفرینش والدینمان سرناسازگاری گذاشته. پریشب تولد مادرمان بود خب مادر است هدیه لازم است،فردا شبش تولد پدرمان بود خب پدر است هدیه لازم است.امسال که روز مادر هم خورده است درست بعد این دو روز به هرحال مقام مادر است تشکر و هدیه لازم است.روز معلم هم میباشد که پدر اگر معلم میشد دیگر کار جیبمان زار بود.کل دارایی اینجانب تا آخر ماه 15 تومن میباشد امیدوارم که اتفاق فرخنده ی دیگری نباشد که مجبور به خرید هدیه شویم وگرنه به فنا میرویم تا آخر ماه!

+ تاريخ چهارشنبه 11 اردیبهشت1392تیک تاک 12:17 زحمت تایپ perin |

همین دیشب بود که شد "نقطه سر خط" این وضعیت برای من یعنی "تمام شدن" و دوباره تکرار نشدن.یعنی "برو پی کارت دختر تو را چه به این گه خوریا" یعنی " اگه آدمش بودی این نبود وضعیتت".ابتدای موضوع را دوست دارم یعنی همان " نقطه " اش را اما امان از آن ادامه جمله که بار مفهومی بالایی داردبله "سر خط "! سر خط یعنی چه؟ سر خط یعنی مجددا ی کار را تکرار کردن ، یعنی مجددا همان گه را تناول کردن و خسته شدن و تکرار مداوم این جمله که " خدایا گه خوردم غلط کردم ی جور شَرَش را کم کن قول میدم دیگه تکرار نکنم" ها! باید رو خودم کار کنم تا بشه " نقطه ". اصلا میدانید پایان دادن به هر چیزی خوب است بنطرم شما نمیدانید چه حالی میدهد وختی دیگر کسی نیست که هی مداوم ازت بپرسد "کجا بودی ؟ چرا بودی؟ با که بودی؟ چرا با او بودی؟ و و و "و همینطور ییییییییییییریز برود توی مخت و بریند به اعصابت و روی مخت اسکی کند!نمیدانید چه حالی میدهد!!!ینی اینجوری حال میدهد که اگر یک لحطه آن شخص با آن سوال های مزخرفش نباشد اینگار که دنیا را به شما میدهند و شما و من میدانیم که دنیا را داشتن خیلی خوب است خیلی.خب دیگه تا همین جا فک کنم متوجه دلیل خوشحالیم شدین!مگه نگفتم خوشحالم؟!:)
امروز رفتیم "همایش بزرگ پیاده روی خانوادگی" و ی تیتری تو همین مایه ها چیزوشر بود اسمش.حالا کاش فقط اسمش اینگونه بود کلهم تجربه مزخرفی بود که پایم شکست و کسبش کردم!به عمر 21ساله ام از این گه ها نخورده بودم که در مراسم ها و اینگونه همایش های شهری شرکت کنم یعنی بطور کل من آدم "تنها با تنهایی خود حال کن" ی هستم و تا حد ممکن ترجیح و یا حتی مقاومت میکنم که در اینجور جاها حضور بعمل نرسانم.بهرحال ی غلطی کردیمو گفتیم ماهم می آییم برایمان بلیط تهیه بفرمایید و برادرمان پریدو بلیطمان را گرفت!در اصل قرار بود به کوه برویم که آن هم الان که فک میکنم میبینم یک گه خوری محض بوده و بهتر که نرفتم.بله ما کلا روی هم رفته 10 کیلومتر پیاده روی کردیم و بسان یک موجودی که از غلط های اضافی و گه خوری های مازاد تبدیل به یک جنازه ی نق نقو شده به خانه برگشتیم و تقریبا از ساعت 6تا 12طهر روی دو عدد پا بودیم و اسممان ماشین که درنیامد حتی یک تاکسی هم نبود که مارا برساند منزل عزیزمان.در کل تجربه عنی بود.دیگه تکرارش نمیکنم عمرا.
با توجه به همه اینها شخصیتی دارم که همش میخواهد این و آن را داشته باشد و خیلی روحیه پیگیری در این امر دارد و اصرار میورزد که بدستش بیارد اما وختی بدستش میاورد خودش با خودش در میان میگذارد که "دختر عجب گهی خوردم" و سریعا از خواسته خود پشیمان شده و سعی در ترکش دارد.ی همچین آدمی هستم من!باشد که یکم شبیه آدمیزادها شویم.

+آیا میدانستید من اگه اون پست"برنده آکادمی موسیقی گوگوش 2012" رو از تواین وبلاگ حذف کنم ضریب بازدید کننده هام 0 میشه؟ولی میخواهم این کار را بکنم:)سرچ کننده و مراجعه کننده عزیز و محترم بکش بیرون از این موضوع جان عزیزت!

+ تاريخ جمعه 6 اردیبهشت1392تیک تاک 17:29 زحمت تایپ perin |


میم عزیز

من از تو عذرخواهی میکنم بخاطر تک تک لحظاتی که خواستی درست را بخوانی و برای خودت کاره ایی بشوی در این سرزمینی که کاری برای هر کسی نیست و فکر من آمد در ذهنت و شیطنت کرد.قول میدهم فکر و خیالم را ادب کنم تا دیگر سراغت نیایید.

من از تو عذر میخواهم بخاطر همه رویاهایی که در ذهنت پروراندی بخاطر خراب شدن قصر آرزو هایی که میخواستی با این سگ مغرور در آن قدم به عرصه عشق بگذاری(البته شایدم به این شدت نبودی:)) )

میم عزیزم من نمیتوانم مثل این کلیپ های ایده آل گرا دست در دست تو هروز به مزارع سرسبز بیایم کفش هایم را در دستم بگیرم و با تو به رنگ طبیعت شوم و بعد برویم آذوقه غذایی کفترهای عاشق دیگر را کِش برویم و بعد باهم فرار کنیم در دل سرسبزی ها و باهم بخندیم به آنها و صدای خنده هایمان گنجشک هایی را که روی درختان سپیدار نشسته اند و ترانه سرایی میکنند را به پرواز دهد،نه نمیشود یعنی در این دنیا نمیشود!

یا حتی میم عزیز من نمیتوانم با عشق قدم در خانه ایی بگذارم و هرروز عصر منتظر همسری شوم که هیچ گاه در را با پایش باز نخواهد کرد بلکه با دستهای درازتر از پا باز میکند.

من نمیتوانم نونم را در آب عشق غوطه ور کنم و بچه های آینده ام را با آب ذلال نداری تطهیرکنم و بهشان بگویم من و پدرتان در اوج نداری شما را دکتر یا شاید هم مهندس کردیم و آنها هم اشک شوق در چشمهایشان حلقه زند و به عشق رویایی پدر و مادرشان افتخار کنن.

نه!میم عزیز شاید تو انسان آرمانگرا و احساساتیو و کاملا مرا با تمام وجودت بخواهی و به اصول معنوی و عشق معتقد باشی اما من با تو یک فرق اساسی و بزرگ دارم و آن اینکه بله درست فکر کردی "من به شدت مادی گرا هستم" من دنیا را تنها در داشته هایم میبینم نه به عشق و نه به چیزهایی که شاید بدست بیاورم.

باز هم مرا ببخش میم عزیزم ، من بشدت مادی گرا هستم و عشق را بدون دنیا نمیخواهم.

+ تاريخ جمعه 30 فروردین1392تیک تاک 12:33 زحمت تایپ perin |

شاید مدل اینجا اینجوریه که وقتی حرفی نداری دلیلی هم نداره که بیای این صفحه بلاگفا رو باز کنی و ذل بزنی به صفحه سفیدی که هیچی توش نیست اما ذهن من همیشه به صفحه های سفید تجاوز کرده و اونارو خط خطی کرده کنترلش دست من و دستم نیست که اگه دست من بود واسه همیشه این حسو سرکوبش میکردم الان هم ذهنم دقیقا داره همون کارو تکرار میکنه! تراوشات ذهنی
ار اون روزی که پست قبلو گذاشتم احوالاتم یجوریه که بنظر خودم کاملا عادیه و هر انسانی همینگونه رفتار میکرد که من کردم سکوت تفکر چهره ایی گرفته و درهم و .... رفتارهایی هستند که از هرکسی در شرایط مشابه سر میزنه. چیزی که این روزها من کشفش کردم این است که خانواده ام کاملا مرا و اخلاق گند من را شناخته اند چون وختی میبینن حرکات فوق در من نمایان شده اند کلا قید هرگونه فوضولی سرکشی و سوال های بی مورد که "چه شده؟"  یا صمیمانه ترش "چه مرگته؟" را میزنند و ترجیح میدهند من را با سگ درونم تنها بگذارند تا مراحل حضم حاری را با موفقیت پشت سر بگذارم و شاید بعدا آمدن و از انسان درونم که در کورترین نقطه ی وجودی من پنهان شده است ، پرسیدند که "دختر آخه چت شده تو؟؟؟!" و شاید باز هم من جوابشان را با اخم هم ندهم و آنها متوجه شوند که سگ وجودی دخترشان هنوز آزاد است و دارد برای خودش ول میجرخد و بر سر هر کس که باب میلش نباشد پارس میکند بهرحال آنها این را خوب میدادند که این سگ در اکثر مواقع آزاد است ولی بازهم به آن وقعی نمینهند و آن را به عهد خود من میگذارند تا موفق شوم انسان درونم را آزاد کنم!!!درحال حاضر کم کم دارم موفق میشوم راه آزاد سازیی را که پیدا کرده ام را هموار کنم!
جدیدا شدیدا به این نتیجه رسیدم که کتاب خوانی خونم به شدت رو به تنزیل گراییده و اینگونه شد که به سراغ معجزه قرن رفته و در گوگل سرچ کردیم که "من کتاب رمان خوب میخوام سریع ی چیزی بهم معرفی کن چون اصلا حوصله اینکه از این وبلاگ و سایت برم از اون ناکجا آباد دنیای مجازی سر در بیارمو ندارم!" و گوگل هم نه گذاشت و نه برداشت و ی لیست از رمان های برتر و پرفروش سال گذشته رو به من معرفی کرد و من براساس علاقه ام به نام کتاب و اسم نویسنده ی 10 تایی رو انتخاب کردیم که بعدازظهرش برویم مایحتاج خود را تهیه کنیم.از چندروز قبلش خواهرمان به ما گفته بود اگه به شهرکتاب رفتی منو هم خبر کن بیام ماهم گفتیم "اوکی جورشد میریم"بعدش رفتم که پدر را راضی کنیم که آن ابوطیاره رو بده که ما تا نوک خیابان برویم و برگردیم که پدر گفت"بی مادرت هرگز" ماهم به سگ درونمان برخورد که بیا و ببین و دیگر هیچ نگفتیمو تلفن را برداشته و دست به دامان پرمهر مادر شدیم که" مامان جون عزیزت بیا منو تا ی جا ببر" گفت"اوکی آمدم" خلاصه مادر در هوای مطبوع و دل انگیز بهاری آمدو و من و خواهر برادر و مادر به شهر کتاب رفتیم(پدر این میان همش میگفت آنجا ساعات کارش اداری است و آنجا الان بسته است)خلاصه آیه ی یئس میخواند و ما رفتیم و ما رفتیم و در افق محو شدیم رفتیم و رفتیم و در راه که میرفتیم یکهو چشم باز کرده و خود را در نارنیا دیدیم؟؟؟نخیر خود را جلوی شهرکتاب دیدیم و من برادر جلو جلو به تو داخل شدیم فقط خدا خدا میکردم که قفسه ها موضوعی باشه چونکه حوصله بگرد و پیداش کنو هیچ نداشتم. به داخل که رفتیم صاحب آنجا یک پسر شکم جلو آمده و دستمال بردار بود که داشت با دوس دخترش جروبحث میکرد که "آره تو چرا موقعیت منو درک نمیکنی و...."از این دست چیزوشعرها و یک شال سیاه به مناسب دهه ی فاطمیه دورگردنش بود.ما رفتیم در میانه دعوایشان عرض ادبی کردیم و دیدیم که یارو مشغوله مزاحمش نشدیم خودمان دست به کار شدیمو شروع کردیم به گشتن و پیدا کردن کتابهای مورد نظرمان.اما نبود حتی یک دانه از آن کتابهای پرفروش سال در آن شهرکتاب نبود.
خونم به جوش آمد رفتم یکی با مشت کوبیدم رو میز یارو و بهش گفتم کی به شما گفته اسم این خراب شده رو بذارید شهرکتاب تو این جهنم دره همه چیز پیدا میشه جز کتاب مرده شور همه شما را ببرد مرتیکه ی فلان فلان شده از زیر بوته بعمل آمده و در را کوبیدمو به بیرون آمدم و با ماشین بازگشتیم به خانه!
نخیر هیچم اینطوری لاشیانه رفتار نکردم رفتم مثل ی خانوم عصبانی گفتم در قفسه رمان هایتان بجز 2 3 گونه کتاب بیشتر ندارید این لیست من کتاب های پرفروش هستند که یک دانه اش هم شما ندارید چرا؟پسرک لیستم را یک بالا و پایین کرد و گفت متاسفم نداریم.این دفعه دلم میخواست با پشت دست بزنم تو دهنش اما به ی نگاه نافذ بسنده کردم و به مادرم گفتم شما چیزی نمیخواهید؟محو کتاب قرآن ها شده بود و جوابمو نداد:|من رفتم دم در ایستادم تا نگاه کردن تک تک کتاب ها را تمام کنند و بیایند تا باهم از این جهنم دره برویم که دم در چشمم به دوتا کتاب افتاد انگار که داشتند به من خواهش میکردند که حداقل مارا بخر و من به آنها جواب مثبت دادم و با هم اظدباج کردیم و لی لی شدیم:)دو تا کتاب از این کوچولو خوشگلا خریدم و دست هم را گرفتیم و من آنها را از آن جنگل سیاه و از شر آن غول شکم گنده نجاتشان دادم:)یکی اسمش "کوچک اما مهم"است که عکسهایش ملس میباشدو اون یکی"333گفتار آموزنده"که جلدش کاهی و قدیم گونه است  خلاصه که ما با آنها برگشتیم به خانه و در طول راه من و سگ درونم همش غر میزدیم که "این چه وضعشه یک کتاب خونه درس حسابی تو این خراب شده نیست من معتاد نشم کی معتاد بشه؟"و تا پایم به خانه رسید همین ها را تحویل آقای پدر دادم و در عین ناباوری پدر اینبارسخنی عاقلانه  نداشت که تحویل من بدهد انگار برای اولین بار با گفته های من موافق بود.

چایی ام سرد شد.

+فقط اومدم بگم  امروز مژی رو دیدیم ازدواج کرده بود وسط اینهمه بدبختی خبر خوبی بود:)خوشبخت بشین ایشاا...


ادامه مطلب
+ تاريخ سه شنبه 27 فروردین1392تیک تاک 12:26 زحمت تایپ perin |

چی میشه که یک آدم یکی که خیلی جوونه به جایی میرسه که خودکشی میکنه؟؟؟

داغونه داغونم یکی از دوستام خودکشی کرد:(

تو شٌکم

+وقتی صدم به صدم ثانیه نام تورا تکرار میکند

وقتی در بهبوهه ی جنگ هم دنیا عاشق تو میشود

وقتی با تمام نیستیم قدم در بادی هستی میگذارم

دنیا نام تو را در گوش من "نجوا" میکند


+ تاريخ پنجشنبه 22 فروردین1392تیک تاک 21:58 زحمت تایپ perin |

اول ابتدایی مدرسه پروین اعتصامی : بدلیل فاصله سنی 4 ساله بین من و خواهر بزرگه من رفتم کلاس اول و خواهرم رفت کلاس پنجم خب بطبع من از همون اول حمایت ی بزرگ دبستان و داشتم. از قضا دوست صمیمی خواهر من هم یک خواهر داشت که همکلاسی من شد و من با او یعنی سمیرا دوست صمیمی شدیم و برای خودمان کسی بودیم روزی از روزها و دقیقا سر مسئله ایی که من نمیدونم چی بود خواهرای ما باهم دعوا کردند و گردی خاکی به پاشد در دبستان ما فقط با اطمینان میدانم که سر چنس مذکر نبود چون آن زمان سن بلوغ جنسی اینقد سطحش پایین نیامده بود یا حداقل من اینجوری فک میکنم بهرحال اما من و سمیرا همچنان دوست باقی ماندیم خب همین جا جاداره از معلم کلاس اولم تقدیر و تشکرات ویژه کنم بله خانم صدری بود که آن سال من و دوستان خوبم را با مفاهیم و حروفی آشنا کرد که ای کاش به همان حروف و اعداد ختم بخیر میشد و چشم ما به کلمات چون سینوس انتگرال و لیمیت و مشتق و فرمول یک نیوتن و فرمول دبی آب و فرمول ایستابی و فرمولای مزخرف مقاومت سطح ایستابی خاک هوا و هر جهنم دهر ایی نمی افتاد و فقط میدانستیم که بابا آب و نان میدهد و مادر در باران می آید و آن مرد سوار بر اسب سفید قرار است که بیاید.در این دوران ابتدایی من دوستان زیادی داشتم چون کتایون ملیکا بهاره فاطمه آذین و معلم هایی بهتر از همهی معلم های جهان خانم رستگار خانم وحدت خانم آزادزاده خانم صدیقی حیف که بزرگتر شدم و رفتیم دوران راهنمایی

سال اول راهنمایی من در مدرسه شرافت بودم که به لحاظ مکانی نزدیکترین و مناسبترین گزینه برای رفتن من برای کسب علم و از اینجور چیزای مزخرف بود و خیلی خوشحالم که فقط یک سال آنجای مزخرف بودم چون من در آن مدرسه هم از خودم خشونت نشان دادم و فرد پرخاشگری شدم و زدم سر یک دخترک پررو را به  پله های راه رو کوباندم و هم به دلیل ضعفم در درس ریاضی معلمم(خانم مجاهد) از کلاس بیرونم کرد و در هر دو مورد هم والدینم احضار شدند دوستانم در این مدرسه به ظاهر بچه های خوبی بودند اما بعد یک مدت فهمیدم بس بسیار مزخرف تر از وازه عن بودند یکیشان رویا بود و آن دیگری سیما حالم از آنها در اواخر سال تحصیلی بهم میخورد دخترانی بسیار فضول و هرزه بودند . در آن سن با جنس مذکر رابطه داشتن که برای من به معنایی  دست زدن به آتش بود اما کم کم در مورد آنها به واژه "به درک و به جهنم"رسیدم .در کل در این سال بود که با معنای دوست آن است که خود نگوید رسیدم!در این یک سال دوست صمیمیم دخترخاله ام بود که باهم همسن بودیم.سال بعد ما منزلمان را عوض کردیم و من هم باید مدرسه ام را تعویض میکردم خیلی خوشحالتر از آن چیزی بودم که شما فکرش را میکنید بله من قدم به مدرسه باحال 13آبان گذاشتم و با دوستم زهرا آشنا شدم دختری بسیار خاکی خون گرم و دوست داشتنی سال های دوم در هرچیزی برای من گویا بهترین سال ها هستند:) در آن سال من هم دوستان خوب داشتم هم دوستان بد و خراب بهرحال خراب بودنشان به من هیچ ربطی نداشت و الان هم ندارد بازهم به درک چیزی از من کم نشد و نشده است شماهم با دیگران کار نداشته باشید از جمله دخترهای بد میتوانیم به آیلین و شیوا و سمیرا اشاره کنم که در مدرسه تابلو شده بودند و هر روز ناطممان دعوتشان میکرد به صرف دعوا در دفتر مدیر:)سال سوم هم خوب بود دوستانم همان ها بودند بعلاوه چندنفر دیگر که یکی از آن ها فتانه بود هر دو عشق شادمهر بودیم بسیار با سلایق هم حال میکردیم روزی نمیشد به لوازم تحریری سر کوچه مدرسه نرویم و یک پوستر یا عکس نخریم!در کل سال های راهنماییم با دوستان خوبی خاطره های خوبیتری دارم.کم کم بزرگتر و خانم تر شدیم و قدم به عرصه ی رویایی دبیرستان گذاشتیم . دبیرستان سمیه

من و فتانه با هم قدم در یک دبیرستان گذاشتیم.به لحاط مکانی آن دبیرستان دقیقا در پشت سر مدرسه راهنماییمان واقع میشد به همین دلیل اکثر بچه های 13آبان به آنجا می آمدند اما به اخلاق هایی که کم کم در شرف تغییر بود.دخترها در این سن به نقطه اوج شعور از نگاه خود میرسند و این درحالتی است که از دیدگاه بزرگان این مرحله بی مغز ترین دخترها را از باهوشترها را میتواند برای شما تمییز دهد.دخترهای باهوش ، باهوشتر شدند مثل فتانه و دخترهای خراب ، خرابتر شدند مثل سمیرا و شایلین و آیلیلن و شیوا من؟من دریک دنیا ی دیگر بودم من عشق هنر بودم و سعی در راضی کردن خانواده ام بودم که رضایت دهند برای سال بعد به هنرستان بروم اما تلاشم بی فایده بود!فتانه زرنگ تر و درس خوان تر از من بود و رشته ای فنی و حرفه ایی را مجاز شد و رفت سمت علاقه اش یعنی حساب داری و از من جدا شد چون من فنی نیاوردم و در همان دبیرستان ماندم و در رشته ی مزخرف انسانی ادامه تحصیل را دادم!!!اما این دوم دبیرستان برایم شد بهترین سال تحصیل در طول تمام عمرم.با بچه هایی آشنا شدم که به معنای واقعی کلمه جان بودند و در عین حال باحال . یک اکیپ 6 7 نفره بودیم من سارا فاطمه حمیده نیلوفر مهسا طیبه اون دوتا خواهرای دوقلو که اسمشونو یادم نمیاد ملوک مارال اون یکی طیبه ای خدا چه قد خوش گذشت اون سال :)))خیلی خوب بود اون سال وقتی میگم خوب بود یعنی همه چیزش خوب بودا همه ش! درساش زنگ تفریح هاش دورهمی ها ساندویچ خوریا با ناظم مدرسه مچ شدنو مخشو زدنو 5 دقیقه زودتر رفتن بیرون از دبیرستان و .... خیلی خوب بود سال سومم همینجوری بود اما بحث درس یکم جدی شد چون نهایی بود و باید میخوندیم بعد 2 سال باهم بودند همه باهم و کمپلیت قدم گذاشتیم به عرصه کالج یا همون پیش دانشگاهیی تو اون سال من و سارا هم کلاسی بودیم فاطمه و حمیده و طیبه و نیلو با هم بودن و مهسا رفت غیرانتفاعی اون سال فقط درس میخوندیم مثل خر به معنای واقعی خر میزدیم زمستون او سال خیلی باحال بود شوفاژها همش یخ میزد و کلاسا رو هوا بود با چراغ نفتی و برقی سر میکردیم سرما در حد سیبری بود اون سال

بهرحال گذشت و کنکور رسیدو ما مانع رو پشت سر گذاشتیمو و موفق به جضور در عرصه دانشگاه شدیم من و مهسا تو  دانشگاه همین شهر موندیم من برنامه ریزی مهسا حسابداری . فاطمه هم رفت پیام نور همین جا اونم حسابداری. نیلو روانشناسی شریف .  حمیده ادبیات سبزوار و سارا حسابداری  پیام نور قوچان. اما دانشگاه سال اولش عااااااااااااااااااااااااااااااااااالی بود دوست صمیمیم شد ابراهیم که دانشگاه ما نبود غیر انتفاعی میخوند(خودتون نکتشو بگیرید دیگه) محیط دانشگاه بعد یک عمر بچه بازی برام ی جای جدید بود که باید توش اخلاقمو عوض میکردم باید سعی میکردم بزرگ شم مطابق یا سنم و جایگاهم رفتار کنم بنابراین شدم یک خانوم دانشجو :) دوستم اسمش طاهره بود با یک خط بسیار زیبا و دقیقا نقطه مقابل من که اگه خطمو جلوی خرچنگ و قورباق غ ه بذارید هر کدومشون یطرف میرن واسه همین همش طاهره جزوهاش تمیز بود اما همیشه جزوهای نقص داشت:))سال بعد با یک دختری آشنا شدم که هم خوب بود و هم بد بد نمیخوام قضاوتش کنم اما بنظر من و جمعی دیگر از انسان های داخل دانشگاه اخلاقش ی چیزی فرای عنه!از سال دوم باز هم ما ی اکیپ شدیم من م ف س و اون یکی س و اون یکی م . اگه اینجوری نوشتم اسمشونو چون واقعا همینا همو صدا میکردیم:)ینی کل کلاس ما اسماشون به همین منوال بود مثلا آقای م صدا میزدیم طرفو . دوستای دانشگاهم فقط به درد کارای دانشگاه میخوردند و روابط خارج از حیطه دانشگاه برای من یکی حداقل خوش آیند نبود ولی از قدیم گفتند کاچی به از هیچی!!!

در کل از بین همه این مراحل زندگی و دوستان حضور یاقته و سرک کشیده در خاطراتم میتونم به این نتیجه برسم که دوران ابتدایی و دبیرستان برای من نفطه ایی شیرین در عمر22سالم میباشد.به امید روزهای پربارتر از دوستان خوب:)خیلیم طولانی شد اما الاف خودتونید:)

+ تاريخ چهارشنبه 21 فروردین1392تیک تاک 22:41 زحمت تایپ perin |

19 مهر 84 خونه پدرجونم . بعد ساعت ها نشستن آماده شدیم که بابا مارو برسونه خونه . چیز زیادی یادم نیست فقط یادمه از کنار تخت پدرجون بلند شدم و مانتومو پوشیدمو رفتم سمت در ولی انگار ی چیزی ته دلم گفت برای آخرین بار برگرد سمتش و ببینش . از بین مرزی که ی چشمت اینور درِ و ی چشمت اونور در نگاش کردم و بدون خداحافظی اومدم بیرون اما یادمه با نگاش گفت بسلامت!فرداش 20 مهر 84 پدرجون با سرطان کبد برای همیشه رفت.یادمه وقتی بهم گفتند ی لحظه چشام داغ شد و فقط گفتم آخ !و باقی مراسم....:(

16 بهمن 87 یادمه همه جمع شده بودیم خونه پدرجون . نمیدونم از چندوقت قبلش هرشب اونجا جمع میشدیدم اما فقط میدونم دلیل جمع شدنمون مریضی پدرجون بود.اونشب گرم پیام هام بودم . به سنم میخورد که شعور مریض بودنه ی عزیزو داشته باشم اما الان به جرات میتونم بگم شعورشو داشتم اما درکش نمیکردم یا حتی نمیخواستم درکش کنم.واسه فرداش ی قرار ملاقات داشتم:| پدرجون خیلی مریض بود خیلی .اونشب آخرای شب باید برمیگشتیم خونه چون فردا صبح زود باید میرفتم دانشگاه. موقع رفتن انگار که بدونم مثل جریان بالایی بارآخره که میبینمش برگشتم که نگاش کنم که یادم بمونه آخرین تصویرشو اما چشاشو بسته بود انگار از حالت غیرطبیعی چشماش خبر داشت نگاش کردم اما بازم نگفتم خداحافظ درو بستمو رفتم.! فرداش 20 بهمن 87 پدر جون با سرطان حنجره برای همیشه رفت . صبح وقتی بیدار شدم که برم دانشگاه به مامانم گفتم بابا نیومد دیشب؟مامانم گفت پدرجون مرد و من بازم گفتم :آخ چه بد!سعی کردم قرار ملاقاتو کنسل کنم اما انتخاب واحد داشتمو تنها مهلتش بود و ساعتش خورده بود به ساعت تشییع جنازه آقاجون و تو اون ساعت من منه ... در پی انتخاب واحدو قرار ملاقاتم بودم و وقتی برگشتم که واسه همیشه خوابیده بود.:(

نمیدونم شاید در ظاهر اینجور بنظر برسه که آدم سردیم نسبت به این مسائل و برام اهمیت کمی داره ولی در باطن من دچار ی غم شدید هستم . شاید نمیخوام بروز بدم شایدم نمیخوام کسی اون چهره پشت صورت سردمو ببینه شاید خجالت میکشم احساس همدردی کنم شایدم بدم میاد احساس همدردی بکنم و یا اصلا باهام احساس همدردی بشه ولی چیزی که مشخصه اینکه واقعیت ظاهریم با واقعیت باطنیم یکی نیست و هنوز هم یکی نشده...

+لازم داشتم اینارو اعتراف کنم.

+ تاريخ یکشنبه 18 فروردین1392تیک تاک 16:30 زحمت تایپ perin |

فکرشو که میکنم به این نتیجه میرسم که چقد اولین پست بعد سال جدید سخت میتونه باشه اما خب چه میشه کرد بهرحال باید از یجا شروع کرد دیگه ینی همیشه اینجوریه که باید از ی جایی شروع کرد تا به ی جایی ختم بشه دیگه حالا ختم بخیر میشه یا بد اونو دیگه خدا کریمه!اما همین که از کجا شروع بشه واسه من مث بلند کردن ی فیلٍ!
خب اگه بخوام از تعطیلات عید بگم که فقط میتونم به مهمونی رفتن و بازدیدهای چند ثانیه ایی بعدش اشاره کنم و تعارفات و اینو ببر اینو بیارو هی زنگ این درو زدنو هی در خونه رو وا کن که این 13روزو به مزخرفترین تعطیلات دنیا تبدیل میکنه،سرتاسر دنیام نعطیلاتشونو اینقد چرت هدر میدن ینی؟فک نکنم!تو این چندروزه عید فقط ی اتفاق نادر افتاد که من تاحالا تجربشو نداشتم البته الانم نمیتونم بگم تجربه کردم حالا بعدا درموردش شاید اونم شاید گفتم(هرچند میدونم دایورتش کردین اون سمت)
ی بعد از عیدیدنی مهمانهای همشهری هستند که میان ی دهنی به تمام خوردنی ها میزنن و 10 الی 15 دقیقه در همجواریشان هستیمو بعد میروند پی کارشان اما ی سری مهمان ها هستند که از راه دور میایند و شما مجبورید علاوه بر پذیرایی عیدانه پذیرایی نهارانه یا شامانه هم ازش بکنید. منکه کلا آدم مهمان نوازی نیستم اما والدینم میگویند که اینها حبیب خدا هستند و حتما خدای بزرگ به اینها عشق میورزد در صورتی که اینها باعث آزار و اذیت صاحبخانه میشود . خدایا نکن این کارو دیگه آخه اینام شدن حبیب با این همه زحمت؟بهرحال. من یک دایی در تهران و یک دانه دایی دیگر باز هم در تهران دارم که چون جدا جدا می آیند آنهارا جدا شموردم و یک عمو در کرج دارم و یک دایی دیگر در گرگان دارم با این تفاسیر که میبینید ما آشنای چندانی نباید در این خراب شده داشته باشیم که این فرض از پایه ناقص است چون که این اونها هستند که در تهران و کرج و گرگان هیچ آشنایی ندارند و به همین دلیل به نزد ما می آیند ینی خانه ماکه نمی آیند بمانند ،خانه مادر بزرگمان میمانند راستی مادربزرگ حسین هم مرد(!)ها داشتم میگفتم حالا همه دایی های من آمده اند و می آیند خانه ما و مهمانم که حبیب خداست باید با احترام رفتار شود با آنها، وگرنه خدا میگوید روزیتان را قطع میکنم چون بی احترامی به حبیبم شده است و این خدا مارو تو رو دربایستی خود گذاشته است و دست و پای من یکی را بسته است وگرنه میزدم دک و پوزشان را باهم یکی میکردم. بهرحال من به مادرم گفتم من حوصله کار کردن را ندارم اما در اصل من گه اضافی خورده ام چونکه من آدم و دختردلسوز مادرم و نمیگذارم زیاد خودش را خسته کند و مادرم هم این را میداند و هی او هم مرا در رودروایستی میگذارد و کلا من آدم تو روی در ایستاده ایی هستم با خدا با مادرم با پدرم با دوستانم با آشنایانم و همه و همه من توروی در ایستاده ام! از این اخلاقم که به نظرم خیلی گند و مزخرفه ،خودم اصلا خوشم نمی آید اما مادرم این اخلاق مزخرف من را با نام احترام به دیگران میشناسد و از من بابت این اخلاق تقدیر و تشکرات بسیاری میکند اما من تو فکرشم که بذارمش کنار چون باعث میشه بعضی از دیگران که خیلی بی نزاکت هستند من را احمق فرض کنند و از من سواستفاده کنند و حتی در آنها میبینم که سوارم بشوند از بس بیشعورند برخی از این دیگران اطراف من!بنطر من اصلا آدم های اطراف من 2دسته اند آنها که شعور دارند و آنهایی که بی شعور هستند. دسته اول شامل خانواده ام هستند و دسته دوم مابقی را شامل میشود.85%دسته دوم را دوستانم* شامل میشود. کلا دوستانم بس بسیار مزخرف و احمق هستند بنظرم ، ولی احساس میکنند بسیار کول و باحال و پشت دوست نگه داری هستند اما بیایند و بروند داخل ماتحت خودشان.یادم باشه ی پست بذارم با عنوان دوستان از دبستان تا دانشگاه!(یادم بماند)این یادم بماند را در سال جدید کشف کردم به این خاطر که فک میکنم دچار آلزایمر زودرس شده ام آن هم از نوع حادش درست مثل بلوغ زودرس میماند خیلی زود به سراغم آمده تخمین زده بودم در سنین 75 85 به سراغم بیاید اما دلش برایم تنگ شده گویا ، چونکه من آدمی هستم که کم از مخم کار میکشم و تمام اعداد و ارقام را یا با ماشین حساب محاسبه میکنم یا شماره ها را در گوشی لمسی حرارتی ام ذخیره میکنم و فک میکردم این دکترهای تلویزیون گه اضافی میخوردند که آلزایمر زودتر سراغ افرادی چون من می آید اما دارم به این نتیجه میرسم که بازم آنها گه میخورن و من آلزایمر ندارم چونکه من آدم لجبازی هستم.
از اصل موضوع منحرف شدیم فقط اومدم بگم امیدوارم خوب شروع کرده باشید تا ختم بخیر بشه اگه خوب هم شروع نکردید موردی ندارد سعی کنید خوب ادامه دهید.دیگه همین دیگه

*منظورم دوستای واقعیم بود نه مجازی.
*کلیپ جدید کامیار باحاله . آهنگ جدید مهرداد(بانوی شرم و دغدغه به ساعتت نگاه نکن) رو هم دوست دارم

+ تاريخ پنجشنبه 8 فروردین1392تیک تاک 22:4 زحمت تایپ perin |


پست آخر 91 به جون خودم که خیلی عزیزم واسه خودم:)

امروز 28اسفند 91 در این ساعت از روز میخوام بگم که من از اینی که تو این لحظه هستم ناراحت نیستم و البته میتونم اشاره کنم که حتی خیلی خوشحالم نیستم اما میشه گفت راضیم .از سالی که رسما دیگه میشه گفت گذشته به ی دلیل خیلی راضی هستم و اون اینکه حداقلش  تو این سال هیچ عزیزی رو از دست ندادم و از این بابت خوشحالم اما سال 84 من ی عزیز از دست دادم و سه سال بعدش ینی سال 87 ی عزیز دیگه این سالی که میاد امیدوارم ، امیدوارم حامل خبر بدی برام نباشه و این سیکل مزخرف یجوری بشکنه. امیدوارم بازم آخرسال 92 بیام بگم از 92 راضیم چون هیچ عزیزی رو از دست ندادم . یجور دیگه هم میشه فک کرد و اون به اینکه فرض کنم رو سنگ قبرم بزنن تاریخ فوت سال 92!!!خب  به این بعد از سال هم فک میکنم چون باید برای واقعیت هرچی که هست هرجور که هست آماده بود اینم ی بخش از زندگیه!بدنیا میاییم بهار های زیادی رو میبینیمو میشماریم و بالاخره یکی از همین سالها باید بریم بهرحال. سال 92 رو برای همه خوب میبینم باشد که خوب هم پیش بره.امسال سفرنوروزی نداریم در منزل نشسته و مهمان پذیر هستیم.اینم ی بعد از عیده.

سال نو همتون پیشاپیش مبارک همتونو دوست دارم و میبوسمتون:*


+ تاريخ دوشنبه 28 اسفند1391تیک تاک 14:40 زحمت تایپ perin |

تو پست قبلی گفتم به احتمال قوی که همون 90%است اون پست آخر 91 من باشه اما خب اگه الان من ی پست بذارم که جز 10% باقی مونده باشه شما ناراحت میشید؟جواب مشخصه نه!

من ی مادر دارم که ، بله من فقط ی مادر دارم و دوتا و چندتا ندارم که من حتی ی خواهر و یک برادر دارم و من از این یکی ها بسیار دارم مثلا ی عینک دارم که آن را به چشم هایم میزنم چون اگر نزنم چشم هایم از اینی که هست داغونتر میشود بله داشتم میگفتم من فقط ی مادر دارم خب شاید بگید که همه ی مادر دارن اما نخیر جانم بعضی از فرزندان هستند که دوتا مادر دارند که در اصطلاح آن را زن بابا مینامند یا هر کوفت و زهرمار دیگه ایی بهرحال من ی مادر دارم که این مادر ما یک اخلاق دارد البته اخلاقیاتش بسیار است اما این یکی اخلاقش پدر ،یکدانه پدر مارا سوزانده است بله من حتی یک عدد پدر دارم نه چندتا ! تازه اش هم من یک عدد لپ تاپ هم دارم که در این لپ تابم یک فایل دارم که تمام روزمرگی هایم و تمام چیزهایی که اینجا مینویسم و نمینویسم را آنجا تایپ میکنم و دخیره اش میکنم  بله چه فکر کرده اید من آدم آپ تودیتی هستم و در عصر ارتباطات و تکنولوژی دفترچه خاطرات ندارم بلکه فایل خاطرات دارم!خب داشتم میگفتم آن اخلاق مادرمن این است که با پولی کمتر از 200 تومن پایش را از منزلمان آنورتر نمیگذارد و این به این معنی میباشد که پدر من باید خیلی کار کند و خیلی با ارباب رجوع و افرادی که تصادف کرده اند و به اداره بیمه می آیند تا از بیمه ماشینشان استفاده کنند سرو کله بزند تا بتواند پول مکفی بله من هم میدانم که مکفی همان معنی کافی را میدهد و این کلمه را به کار بردم تا پستم بار ادبی به خودش دست بدهد، میگفتم تا پول مکفی را برای خرج و برج ما و مادر ما تهیه کند تا مادر ما احساس خوشبختی کند چون پول یکی از شرایط خوشبختی در این جامعه است ....من تا اینجا را در موبایلم نوشته و ذخیره کرده بودم بله من ی موبایل لمسی حرارتی دارم که واین یعنی اینکه صفحه اش تنها با انگشت دست کار میکند نه با خودکار و مداد یا هر جسم نوک تیز دیگری و اینو گفتم واسه اونایی که شاید برایشان سوال پیش بیاید که لمسی حرارتی چیه دیگه؟من حتی یک فردی هستم که عکاسی دوست هستم و فقط دوربین همین گوشی حرارتی لمسی است که قلیان یا حتی غلیان ذوق عکاسی من را فروکش میکند و عکس هایی هراز گاهی میگرم بهرحال ... بله پول از شرایط لازم برای خوشبختی است و اگر پول نباشد این ی مادر خانه ما با چه دلی به مراکز فروش برود ؟!(بله مثلا که ما از مراکز معتبر و مارک دار خرید میکنیم و این درصورتی است که من دارم گه اضافی میخورم و ما از اون خانواده هایی هستیم که فقط جنس ایرانی میخریم و از سرمایه ملی حمایت میکنیم)بله و اینگونه میشود که ما انسان ها افسرده میشویم و اینگونه است الان که دم عیده مادر ما خریدهای بسیاری کرده است و دارد میخندد و در نتیجه پدر من هم میخندد چون پدر من مادرم را خیلی دوست دارد و در جامعه به اینگونه مردان عنوان زن ذلیل خطاب میشود که کاملا اشتباه است چونکه پدر من میگوید من زنم را دوست دارم و هیچم زن ذلیل نیستم و سخنی بجا بنظر میرسد.



ادامه مطلب
+ تاريخ یکشنبه 27 اسفند1391تیک تاک 14:17 زحمت تایپ perin |


من نیستم!

خب چیزی که شما میبینید و لمسش کردید اینه که این روزا من نیستم . بله درسته من این روزا نیستم و نه تنها اینجا نیستم بلکه حتی در درون خودم هم نیستم و چیزی که مشخصا خودمم فهمیدم ایکه نمیدونم کجا هستم اما حقیقت ی چیزه دیگست.من نیستم؟نه من هستم میام اینجا رو میبینم نظرات رو میبینم میخونم اما تاییدشون نمیکم خب آره شما درست دارید فک میکنید من مرض دارم که تاییدشون نمیکنم.

این چندوقته  ی سری اتفاقات افتاده که من حس میکنم خودمو گم کردم . همون منی که همش باخودم میگفتم اه عجب آدم مزخرف و خسته کننده ایی نه هیجانی نه رویداد(!)غیرقابل پیش بینی ایی هیچی . ی آدم تکراری با ی زندگی روتین . اه . اما اما الان ی خورده جریان زندگیم عوض شده فقط سر دو سه تا اتفاق خیلی کوچولو. همه اینا ی طرف اینکه من حس میکنم میخوام دوباره به همون زندگی قبلیم برگردم ی طرف . واقعا هیچ ایده ایی واسه این خواستم ندارم .آخه اون وضعیت قبلی که من همین خود من هم ازش ناراضی بودم چی بود که میخوام برگردم بهش؟! اما خب نمیشه که من برگردم به اون وضعیت قبلیم چون من معتقدم هیچی دوباره مثل قبلش نمیشه!

خب ی پاراگراف برم درمورد عید و سال جدید و سالی که در حال گذره چون به احتمال قوی آخرین پست سال 91 من باشه!درمورد سال جدید هیچی ندارم بگم جز اینکه امیدوارم خوب شروع شه و خوبم تموم شه بره رد کارش اما همین امسال.91 سالی بود که من خوب شروعش کردم نه اینکه سال 91بخواد واسه من خوب شروع شه ها نه! بلکه من خودم خوب شروعش کردم حالا چجوریش بماند!امسال سالی بود که من درسمو تموم کردم و ی مرحله از زندگیمو پشت سر گذاشتم و فارق از تحصیل و مکافاتش شدم که زیباترین و در عین حال مزخرف ترین اتفاق امسالم بود که شمام دلیلشو بعداز تموم کردن درستون خواهید فهمید من چی میگم . من امسال مجددا کنکور ارشد دادم و مجددا ریدم توش! من تمام امسال را  با اون دختره که نمیشه اسمشو گذاشت دوست دوران 3ساله دانشگاه، قهر بودم و تمام سال آینده ام را هم قهر خواهم ماند اصلا بره و درشو بذاره. من امسال ی دوست جدید مذکر پیدا کردم . من امسال توییتری شدم و خیلی بیشتر از یک دوست پیدا کردم . من امسال شاهد تغییر در زندگیم بودم . من امسال خیلی بیکارتر از سال قبل بودم . . . و در کل نتیجه میگیرم که امسال همانند شروعش باید پایان خوبی داشته باشد. سال 91 برای من مثله ی لباس راحتی بود چون در طولش به من خیلی سخت نگذشت.این بود تمام مراحلی که در 91برمن گذشت.امیدوارم سال جدید واسه همه خوب باشه.

نقطه سر خط...

+ تاريخ دوشنبه 21 اسفند1391تیک تاک 12:6 زحمت تایپ perin |

مادر من علاقه وافری به خیاطی دارد اما برای من نمیدوزد ینی میدوزد ها اما خیلی با ناز کشی و منت گذاری که آی چشام ضعیفه آی من حوصله ندارم اگه بد شد بشکافم دوباره بدوزم و این جمله از من که "من خودم میشکافمش تو بدوز" . به همین خاطر علاقه مندی بسیاری به برنامه های خانوم عمرانی که تو برنامه صداوسیمای ایران نشون میده داره .بله ما اصلا به شبکه های غیراسلامی علاقه ایی نداریم و همشششششش شبکه های ایران را میبینیم شمام اگه اون شبکه های وان و الماس مانند رو میبینید برحذر باشید . بخاطر همین علاقه اش به این برنامه به من گفته و من بردم فلش نازنین مشکی خوشگل موشگلمو زدم به همون دستگاه پخش شبکه ها تا برایش ضبط کند برنامه ها را تا مادرم بتواند با خیال راحت هم برای ما غذا بپزد و هم برنامه را از دست ندهد.بعد الان من که فلشم را لازم دارم از اون دستگاه کشیدم بیرون و کردم توی سیستمم(کامپیوتر اشتباه است) و با حجم عظیم این برنامه روبه رو شدم به گونه ایی که ی لحظه فک کردم این فلش مادرم هست و من اشتباهی از جایش درآورده ام و اگر مادرم بفهمه منو دعوا میکنه  .مادرم میگه که برو برای من یک سی دی بگیر وگرنه نمیذارم این برنامه ها را از روی فلش پاک کنی. و من باید برم یک دی وی دی بخرم چون برنامه حجمش بالاس و شما میدونید که سی دی حجمش کم است ولی من در کارهای روزانه خودم مانده ام به طوری که هنوز نرفتم و برای دانشگاه آزاد ثبت نام نکرده ام و من هنوز نرفته ام و کارت ورود به جلسه ام رو پیرینت نگرفته ام و من هنوز نرفته ام و کارهای باقی مونده مدرکمو انجام نداده ام . چگونه مادرم به من میگوید برو سی دی بخر؟

خب اینایی که تف دادمو شما میتونستید نخونید و یک راست بیاید سر این پاراگراف اما صلاح مملکت خویش ندونستید و مجبور شدید اون حجم کثیر چیزشرو بخونید.حالا

روزگار نفس گیر به نظر میرسد اما باید برود و بگوید زکی چون من کاملا ریلکس نشسته ام و فقط نگاه میکنم گذر عمر را . در این افکارم که دیگه برم سر علایقم اما پدر همش میگه درس بخوان درس بخوان و همش منو سر ۴راهی میذاره و خودش میره و میگه خودت تصمیم بگیر چکار میخوای بکنی و من همش فک میکنم که چکار باید بکنم ؟ یک نَفسی در من میگه چکاریه آدم درس بخونه وقتی به راحتی و با یک بشکن پارتی میشه رفت سرکار؟ یک نَفسم میگه اون نَفست بره پی درش اگه درس نخونی اِل میشه و بِل میشه دقیق خودمم نمیدونم این نفسم چی میگه؟اما فقط میدونم در وجودم هست.یک نَفسم میگه برو کلاس موسیقی و عکاسی و اصلا بیا آتلیه بزن :| بهرحال من موندم وسط این ۴ راهی این درحالی که شما ۳راه میبینید و شاید بگید کو ۴می؟ اما راه ۴ مربوط به شخص من است و اصلا بیخیالش شید .

در کل این پاراگراف قبلم هیچی نبود و شما در کل درظلال آشکار بودید که این پستو خوندید.

 

+ تاريخ دوشنبه 16 بهمن1391تیک تاک 13:58 زحمت تایپ perin |

نمیدونم از کجا رسیدم به اینجا ، اصلا مهم نیست قبلش چه اتفاقی افتاد فقط دیدم در طرف شاگرد ماشین باز بود بابام پشت فرمان ، مامان صندلی عقب ماشین نشسته بود . من رفتم سمت ماشین ، نشستم رو صندلی ، بابا داشت با پخش ماشین وَر میرفت که چشم خورد به قسمت جلوی شیشه ماشین ، یهو چشم برق زد، ی سیگار روشن بود که نصف شده بود . برداشتمُ دوتا پک عمیق زدم هنوز ته حلقم تلخیشو احساس میکنم. بابام سرشو بلند کرد و گفت: دخترم سیگارتو کشیدی این پخشُ راش بنداز من ازش سردرنیاوردم ! گفتم باشه سیگارو تا آخرش کشیدمُ فیلترشو انداختم بیرون و بعد ماشین تو پیچ جاده حرکت کرد و محو شد! هنوز تو ابرام با این خوابی که دیدم در مخیلم نمیگنجه بابای من چنین حرکتی ازش سر بزنه:)

امیدوارم مث همه خوابای که دیدمُ رویای صادقانه شده این یکی حداقل نقض قوانین قبلی نشه:)


+دوستان بلاگفایی من میام وبلاگاتون کامنت بذارم متاسفانه رمزو دریافت نمیکنم دلیلشو نمیدونم فعلا به بزرگی خودتون ببخشید.

+ تاريخ شنبه 7 بهمن1391تیک تاک 11:31 زحمت تایپ perin |