|
واقع در صفرترین نقطه ی مرزی |
پروردگار جهانیان در خلقت و آفرینش من برنامه رو جوری تنطیم کرده که در تقدیر یا شاید هم سرنوشت یا شاید هم آینده و هر کوفت و ذهرماری متصل به آینده ، من یک عمو داشته باشم-در اصل 2تا عمو دارم که اون یکی کرجه اما این یکی اینجاست در جوار ما- که در جرخش روزگار و وختی ماه و خورشید و فلک در کار بودند این عموی ما تبدیل شده به یک کار راه بینداز و یا همان پارتی کلفت!که دقیقا تا 2 هفته پیش من از وجود این گنجینه ی عطیم از پارتی درست در نزدیکترین نقطه زندگیم بخبر بودم! خب این بی اطلاعی منو شما میتونید بذارید پای بی عرضگیم!اما فقط این نیست که این عموی ما علاوه بر تمام کارهایی که در دستو بالش دارد ، مدیر مسئول روزنامه ایی است که در این خراب شده فعالیت میکند. من تابحال به این قسمتش فک نکرده بودم که مدیر مسئول ی روزنامه میتواند هر غلطی که دلش میخواهد بکند و به کسی چه مربوط؟اما باز هم فقط این نیست که این عموی من ی رفیق فاب دارد که خیلی آدم کلفتی است یعنی حرف این شخص از پارتی کلفت گذشته و تبدیل شده به یک شخص کلفت! و این شخص میشود صاحب امتیاز آن دفتر روزنامه و این یعنی که خرشان خیلی برو دارد و من از این همه رفت و آمد خرمان در این شهر بیخبر بودم دیگر چه برسد به آن دفتر روزنامه، در آنجا کلا خرما میرود و میآید. تقریبا 2هفته پیش بود که ما در اینترنت و معجزه قرن داشتیم جستجو یا همان سرچ میکردیم که به صورت معجزه آسایی راهمان کج شد به سمت مفاهیم خبرنگاری و روزنامه نویسی و یکهو فهمیدیم که ای دل غافل "مدیر مسئول چه ها که نمیکند و چه خری میراند در روزنامه ها!"در این حد که میتواند مارا سردبیر آنجابگذارد و اینگونه شد که در هاله ایی از شرم و حیا با پدر در جریان گذاشتیم که "ما که مجاز شدیم اما دانشگاه دولتی که قبول نمیشویم پدر بیا بگذار ما برویم سرکار تا جواب آن خراب شده آزاد بیاید" پدر هم گفت "بررسی کنم خبر میدهم" ماهم قضیه را اوکی شده پنداشتیمو کلا در درسو و دانشگاهو خدا خواسته گذاشتیم!
و از هفته بعدش رفتیم در آن دفتر مشغول به کار شدیم اما نه سردبیر و کلا خری میتازیم برای خودمان آنجا:) اما شانسی که خدا در همان ایتدا امر برای ما قرار داده به درد عمه مان هم نمیخورد چون دقیقا از همان روز به بعد ادارات و نهاد های دولتی شروع کرده اند به آگهی استخدام زدن و به فنا داد ما و این یعنی نه میگذارن من برای آزاد بخوانم نه میگذارند اصولی که برای روزنامه نگاری لازم است را بخوانم نه اینکه من میدانم چه باید بکنم وسط این همه منبع برای آزمون استخدامی!و اینگونه است که من الان وسط یک دنیا از خرهای در حال رفت و آمد و یک عالم آگهی استخدام و یک کهکشان درس سردرگمم.پارتی هرجقدر کلفت باشد آزمون استخدامی را که باید بدهیم!
در ظاهر امر بنظر میرسه که من یک نفرم ، اما خوب که به خودم نگاه میکنم دو نفر دیگه رو هم میبینم.یعنی شمام که نشستی پشت سیستم و اینترنت و این پستو میخونی هم در اصل یک نفر نیستی ها!بنظرم همه همینطوری هستند و باید کمی دقت کنن(اه این اینترنت همش قطع میشه اعصاب آدم خورد میشه).
اینطوریه که نفر اولی اون منی هستش که همش میگه "گور بابای همه کرده دنیا 2روز است برین به هیکل هرکی که دلت خواست و هر کار دلت میخواد انجام بده و فیلانتم نباشه" نفر دومی اون منی هستش که میگه "بشین بشین سرجات زر مفت نزن لدفن که اصلا این حرفا اندازه دهنت نیست و داری چیزای زیادی میخوری و اون من اولی شکر میخوره که میگه برین به این و اون. بی شرف تو مگه عقل نداری نمیبینی که دنیا فقط اینجا نیست و اونجا هم هستو اونجا بخاطر این کارات شلوارتو بالا سرت پاپییون میکنن؟!" نفر سومی هم همین منم که دارم تایپ میکنم و اون دوتا منو با همه دعواها و درگیری ها و اعصاب خوردکنیشان نگاه میکنم و بعضی مواقع داوری هم میکنمشان اما هع کاملا بی سرانجام است چون اون دوتا خیلی قدرتمندن ناموسا. ی کار که میکنم من اولی میگه "آفرین آفرین ازت راضیم " من میگم " :))ممنون" من دومی میاد میگه "چرا این کارو کردی احمق؟" میگم " بابا اون اولی گفت خب" من دومی میگه " اون من اولی گه خورد با تو!بی همه کسا ریدید تو استراتژی من.اه اه حالم ازتون بهم میخوره" و لباهایش آویزان میشود و میرود یک گوشه در من مینشیند و باحالت بغض میگوید " بروید پی خودتان احمق ها اصلا دیگر با شما خل و چل ها حرف نمیزنم" و تا مدتی صدایی ازش درنمیآید و اون من اولی بی شرف همش قه قه میخنندد و من؟و من به فکر میروم کارم بلخره خوب بوده یا بد؟چکار کنم حالا با این دو دیوانه!ریده اند به اعصاب من نگارنده.پووووووووووووووف گندشان بزند.
خلاصه همه اینطورین بنطرم.خدا در همان لحظات نخست خلقت ما دو دل بوده این بشر ناطق دو پا را خوب بیافرینم یا بد که بزند دهان جهان مادی و موازی را سر وی س کند؟و به این نتیجه رسیده که یک موجود میافرینم که در درون خودش هم در تضاد کامل باشد.یک من خوب یک من بد و یک منـ من (من آرامو داور) منی که در عذاب هرروزه از تکرار این من هاست(اوف خیلی فلسفی شد)نه منظورم اینه که اوم منـ من خیلی مظلومه خیلی در حقش اجحاف شده خیلی داره هروز و هر لحظه به فنا میره! ی راه چاره باید باشه!!!
میم عزیز
من از تو عذرخواهی میکنم بخاطر تک تک لحظاتی که خواستی درست را بخوانی و برای خودت کاره ایی بشوی در این سرزمینی که کاری برای هر کسی نیست و فکر من آمد در ذهنت و شیطنت کرد.قول میدهم فکر و خیالم را ادب کنم تا دیگر سراغت نیایید.
من از تو عذر میخواهم بخاطر همه رویاهایی که در ذهنت پروراندی بخاطر خراب شدن قصر آرزو هایی که میخواستی با این سگ مغرور در آن قدم به عرصه عشق بگذاری(البته شایدم به این شدت نبودی:)) )
میم عزیزم من نمیتوانم مثل این کلیپ های ایده آل گرا دست در دست تو هروز به مزارع سرسبز بیایم کفش هایم را در دستم بگیرم و با تو به رنگ طبیعت شوم و بعد برویم آذوقه غذایی کفترهای عاشق دیگر را کِش برویم و بعد باهم فرار کنیم در دل سرسبزی ها و باهم بخندیم به آنها و صدای خنده هایمان گنجشک هایی را که روی درختان سپیدار نشسته اند و ترانه سرایی میکنند را به پرواز دهد،نه نمیشود یعنی در این دنیا نمیشود!
یا حتی میم عزیز من نمیتوانم با عشق قدم در خانه ایی بگذارم و هرروز عصر منتظر همسری شوم که هیچ گاه در را با پایش باز نخواهد کرد بلکه با دستهای درازتر از پا باز میکند.
من نمیتوانم نونم را در آب عشق غوطه ور کنم و بچه های آینده ام را با آب ذلال نداری تطهیرکنم و بهشان بگویم من و پدرتان در اوج نداری شما را دکتر یا شاید هم مهندس کردیم و آنها هم اشک شوق در چشمهایشان حلقه زند و به عشق رویایی پدر و مادرشان افتخار کنن.
نه!میم عزیز شاید تو انسان آرمانگرا و احساساتیو و کاملا مرا با تمام وجودت بخواهی و به اصول معنوی و عشق معتقد باشی اما من با تو یک فرق اساسی و بزرگ دارم و آن اینکه بله درست فکر کردی "من به شدت مادی گرا هستم" من دنیا را تنها در داشته هایم میبینم نه به عشق و نه به چیزهایی که شاید بدست بیاورم.
باز هم مرا ببخش میم عزیزم ، من بشدت مادی گرا هستم و عشق را بدون دنیا نمیخواهم.
داغونه داغونم یکی از دوستام خودکشی کرد:(
تو شٌکم
+وقتی صدم به صدم ثانیه نام تورا تکرار میکند
وقتی در بهبوهه ی جنگ هم دنیا عاشق تو میشود
وقتی با تمام نیستیم قدم در بادی هستی میگذارم
دنیا نام تو را در گوش من "نجوا" میکند
اول ابتدایی مدرسه پروین اعتصامی : بدلیل فاصله سنی 4 ساله بین من و خواهر بزرگه من رفتم کلاس اول و خواهرم رفت کلاس پنجم خب بطبع من از همون اول حمایت ی بزرگ دبستان و داشتم. از قضا دوست صمیمی خواهر من هم یک خواهر داشت که همکلاسی من شد و من با او یعنی سمیرا دوست صمیمی شدیم و برای خودمان کسی بودیم روزی از روزها و دقیقا سر مسئله ایی که من نمیدونم چی بود خواهرای ما باهم دعوا کردند و گردی خاکی به پاشد در دبستان ما فقط با اطمینان میدانم که سر چنس مذکر نبود چون آن زمان سن بلوغ جنسی اینقد سطحش پایین نیامده بود یا حداقل من اینجوری فک میکنم بهرحال اما من و سمیرا همچنان دوست باقی ماندیم خب همین جا جاداره از معلم کلاس اولم تقدیر و تشکرات ویژه کنم بله خانم صدری بود که آن سال من و دوستان خوبم را با مفاهیم و حروفی آشنا کرد که ای کاش به همان حروف و اعداد ختم بخیر میشد و چشم ما به کلمات چون سینوس انتگرال و لیمیت و مشتق و فرمول یک نیوتن و فرمول دبی آب و فرمول ایستابی و فرمولای مزخرف مقاومت سطح ایستابی خاک هوا و هر جهنم دهر ایی نمی افتاد و فقط میدانستیم که بابا آب و نان میدهد و مادر در باران می آید و آن مرد سوار بر اسب سفید قرار است که بیاید.در این دوران ابتدایی من دوستان زیادی داشتم چون کتایون ملیکا بهاره فاطمه آذین و معلم هایی بهتر از همهی معلم های جهان خانم رستگار خانم وحدت خانم آزادزاده خانم صدیقی حیف که بزرگتر شدم و رفتیم دوران راهنمایی
سال اول راهنمایی من در مدرسه شرافت بودم که به لحاظ مکانی نزدیکترین و مناسبترین گزینه برای رفتن من برای کسب علم و از اینجور چیزای مزخرف بود و خیلی خوشحالم که فقط یک سال آنجای مزخرف بودم چون من در آن مدرسه هم از خودم خشونت نشان دادم و فرد پرخاشگری شدم و زدم سر یک دخترک پررو را به پله های راه رو کوباندم و هم به دلیل ضعفم در درس ریاضی معلمم(خانم مجاهد) از کلاس بیرونم کرد و در هر دو مورد هم والدینم احضار شدند دوستانم در این مدرسه به ظاهر بچه های خوبی بودند اما بعد یک مدت فهمیدم بس بسیار مزخرف تر از وازه عن بودند یکیشان رویا بود و آن دیگری سیما حالم از آنها در اواخر سال تحصیلی بهم میخورد دخترانی بسیار فضول و هرزه بودند . در آن سن با جنس مذکر رابطه داشتن که برای من به معنایی دست زدن به آتش بود اما کم کم در مورد آنها به واژه "به درک و به جهنم"رسیدم .در کل در این سال بود که با معنای دوست آن است که خود نگوید رسیدم!در این یک سال دوست صمیمیم دخترخاله ام بود که باهم همسن بودیم.سال بعد ما منزلمان را عوض کردیم و من هم باید مدرسه ام را تعویض میکردم خیلی خوشحالتر از آن چیزی بودم که شما فکرش را میکنید بله من قدم به مدرسه باحال 13آبان گذاشتم و با دوستم زهرا آشنا شدم دختری بسیار خاکی خون گرم و دوست داشتنی سال های دوم در هرچیزی برای من گویا بهترین سال ها هستند:) در آن سال من هم دوستان خوب داشتم هم دوستان بد و خراب بهرحال خراب بودنشان به من هیچ ربطی نداشت و الان هم ندارد بازهم به درک چیزی از من کم نشد و نشده است شماهم با دیگران کار نداشته باشید از جمله دخترهای بد میتوانیم به آیلین و شیوا و سمیرا اشاره کنم که در مدرسه تابلو شده بودند و هر روز ناطممان دعوتشان میکرد به صرف دعوا در دفتر مدیر:)سال سوم هم خوب بود دوستانم همان ها بودند بعلاوه چندنفر دیگر که یکی از آن ها فتانه بود هر دو عشق شادمهر بودیم بسیار با سلایق هم حال میکردیم روزی نمیشد به لوازم تحریری سر کوچه مدرسه نرویم و یک پوستر یا عکس نخریم!در کل سال های راهنماییم با دوستان خوبی خاطره های خوبیتری دارم.کم کم بزرگتر و خانم تر شدیم و قدم به عرصه ی رویایی دبیرستان گذاشتیم . دبیرستان سمیه
من و فتانه با هم قدم در یک دبیرستان گذاشتیم.به لحاط مکانی آن دبیرستان دقیقا در پشت سر مدرسه راهنماییمان واقع میشد به همین دلیل اکثر بچه های 13آبان به آنجا می آمدند اما به اخلاق هایی که کم کم در شرف تغییر بود.دخترها در این سن به نقطه اوج شعور از نگاه خود میرسند و این درحالتی است که از دیدگاه بزرگان این مرحله بی مغز ترین دخترها را از باهوشترها را میتواند برای شما تمییز دهد.دخترهای باهوش ، باهوشتر شدند مثل فتانه و دخترهای خراب ، خرابتر شدند مثل سمیرا و شایلین و آیلیلن و شیوا من؟من دریک دنیا ی دیگر بودم من عشق هنر بودم و سعی در راضی کردن خانواده ام بودم که رضایت دهند برای سال بعد به هنرستان بروم اما تلاشم بی فایده بود!فتانه زرنگ تر و درس خوان تر از من بود و رشته ای فنی و حرفه ایی را مجاز شد و رفت سمت علاقه اش یعنی حساب داری و از من جدا شد چون من فنی نیاوردم و در همان دبیرستان ماندم و در رشته ی مزخرف انسانی ادامه تحصیل را دادم!!!اما این دوم دبیرستان برایم شد بهترین سال تحصیل در طول تمام عمرم.با بچه هایی آشنا شدم که به معنای واقعی کلمه جان بودند و در عین حال باحال . یک اکیپ 6 7 نفره بودیم من سارا فاطمه حمیده نیلوفر مهسا طیبه اون دوتا خواهرای دوقلو که اسمشونو یادم نمیاد ملوک مارال اون یکی طیبه ای خدا چه قد خوش گذشت اون سال :)))خیلی خوب بود اون سال وقتی میگم خوب بود یعنی همه چیزش خوب بودا همه ش! درساش زنگ تفریح هاش دورهمی ها ساندویچ خوریا با ناظم مدرسه مچ شدنو مخشو زدنو 5 دقیقه زودتر رفتن بیرون از دبیرستان و .... خیلی خوب بود سال سومم همینجوری بود اما بحث درس یکم جدی شد چون نهایی بود و باید میخوندیم بعد 2 سال باهم بودند همه باهم و کمپلیت قدم گذاشتیم به عرصه کالج یا همون پیش دانشگاهیی تو اون سال من و سارا هم کلاسی بودیم فاطمه و حمیده و طیبه و نیلو با هم بودن و مهسا رفت غیرانتفاعی اون سال فقط درس میخوندیم مثل خر به معنای واقعی خر میزدیم زمستون او سال خیلی باحال بود شوفاژها همش یخ میزد و کلاسا رو هوا بود با چراغ نفتی و برقی سر میکردیم سرما در حد سیبری بود اون سال
بهرحال گذشت و کنکور رسیدو ما مانع رو پشت سر گذاشتیمو و موفق به جضور در عرصه دانشگاه شدیم من و مهسا تو دانشگاه همین شهر موندیم من برنامه ریزی مهسا حسابداری . فاطمه هم رفت پیام نور همین جا اونم حسابداری. نیلو روانشناسی شریف . حمیده ادبیات سبزوار و سارا حسابداری پیام نور قوچان. اما دانشگاه سال اولش عااااااااااااااااااااااااااااااااااالی بود دوست صمیمیم شد ابراهیم که دانشگاه ما نبود غیر انتفاعی میخوند(خودتون نکتشو بگیرید دیگه) محیط دانشگاه بعد یک عمر بچه بازی برام ی جای جدید بود که باید توش اخلاقمو عوض میکردم باید سعی میکردم بزرگ شم مطابق یا سنم و جایگاهم رفتار کنم بنابراین شدم یک خانوم دانشجو :) دوستم اسمش طاهره بود با یک خط بسیار زیبا و دقیقا نقطه مقابل من که اگه خطمو جلوی خرچنگ و قورباق غ ه بذارید هر کدومشون یطرف میرن واسه همین همش طاهره جزوهاش تمیز بود اما همیشه جزوهای نقص داشت:))سال بعد با یک دختری آشنا شدم که هم خوب بود و هم بد بد نمیخوام قضاوتش کنم اما بنظر من و جمعی دیگر از انسان های داخل دانشگاه اخلاقش ی چیزی فرای عنه!از سال دوم باز هم ما ی اکیپ شدیم من م ف س و اون یکی س و اون یکی م . اگه اینجوری نوشتم اسمشونو چون واقعا همینا همو صدا میکردیم:)ینی کل کلاس ما اسماشون به همین منوال بود مثلا آقای م صدا میزدیم طرفو . دوستای دانشگاهم فقط به درد کارای دانشگاه میخوردند و روابط خارج از حیطه دانشگاه برای من یکی حداقل خوش آیند نبود ولی از قدیم گفتند کاچی به از هیچی!!!
در کل از بین همه این مراحل زندگی و دوستان حضور یاقته و سرک کشیده در خاطراتم میتونم به این نتیجه برسم که دوران ابتدایی و دبیرستان برای من نفطه ایی شیرین در عمر22سالم میباشد.به امید روزهای پربارتر از دوستان خوب:)خیلیم طولانی شد اما الاف خودتونید:)
19 مهر 84 خونه پدرجونم . بعد ساعت ها نشستن آماده شدیم که بابا مارو برسونه خونه . چیز زیادی یادم نیست فقط یادمه از کنار تخت پدرجون بلند شدم و مانتومو پوشیدمو رفتم سمت در ولی انگار ی چیزی ته دلم گفت برای آخرین بار برگرد سمتش و ببینش . از بین مرزی که ی چشمت اینور درِ و ی چشمت اونور در نگاش کردم و بدون خداحافظی اومدم بیرون اما یادمه با نگاش گفت بسلامت!فرداش 20 مهر 84 پدرجون با سرطان کبد برای همیشه رفت.یادمه وقتی بهم گفتند ی لحظه چشام داغ شد و فقط گفتم آخ !و باقی مراسم....:(
16 بهمن 87 یادمه همه جمع شده بودیم خونه پدرجون . نمیدونم از چندوقت قبلش هرشب اونجا جمع میشدیدم اما فقط میدونم دلیل جمع شدنمون مریضی پدرجون بود.اونشب گرم پیام هام بودم . به سنم میخورد که شعور مریض بودنه ی عزیزو داشته باشم اما الان به جرات میتونم بگم شعورشو داشتم اما درکش نمیکردم یا حتی نمیخواستم درکش کنم.واسه فرداش ی قرار ملاقات داشتم:| پدرجون خیلی مریض بود خیلی .اونشب آخرای شب باید برمیگشتیم خونه چون فردا صبح زود باید میرفتم دانشگاه. موقع رفتن انگار که بدونم مثل جریان بالایی بارآخره که میبینمش برگشتم که نگاش کنم که یادم بمونه آخرین تصویرشو اما چشاشو بسته بود انگار از حالت غیرطبیعی چشماش خبر داشت نگاش کردم اما بازم نگفتم خداحافظ درو بستمو رفتم.! فرداش 20 بهمن 87 پدر جون با سرطان حنجره برای همیشه رفت . صبح وقتی بیدار شدم که برم دانشگاه به مامانم گفتم بابا نیومد دیشب؟مامانم گفت پدرجون مرد و من بازم گفتم :آخ چه بد!سعی کردم قرار ملاقاتو کنسل کنم اما انتخاب واحد داشتمو تنها مهلتش بود و ساعتش خورده بود به ساعت تشییع جنازه آقاجون و تو اون ساعت من منه ... در پی انتخاب واحدو قرار ملاقاتم بودم و وقتی برگشتم که واسه همیشه خوابیده بود.:(
نمیدونم شاید در ظاهر اینجور بنظر برسه که آدم سردیم نسبت به این مسائل و برام اهمیت کمی داره ولی در باطن من دچار ی غم شدید هستم . شاید نمیخوام بروز بدم شایدم نمیخوام کسی اون چهره پشت صورت سردمو ببینه شاید خجالت میکشم احساس همدردی کنم شایدم بدم میاد احساس همدردی بکنم و یا اصلا باهام احساس همدردی بشه ولی چیزی که مشخصه اینکه واقعیت ظاهریم با واقعیت باطنیم یکی نیست و هنوز هم یکی نشده...
+لازم داشتم اینارو اعتراف کنم.
پست آخر 91 به جون خودم که خیلی عزیزم واسه خودم:)
امروز 28اسفند 91 در این ساعت از روز میخوام بگم که من از اینی که تو این لحظه هستم ناراحت نیستم و البته میتونم اشاره کنم که حتی خیلی خوشحالم نیستم اما میشه گفت راضیم .از سالی که رسما دیگه میشه گفت گذشته به ی دلیل خیلی راضی هستم و اون اینکه حداقلش تو این سال هیچ عزیزی رو از دست ندادم و از این بابت خوشحالم اما سال 84 من ی عزیز از دست دادم و سه سال بعدش ینی سال 87 ی عزیز دیگه این سالی که میاد امیدوارم ، امیدوارم حامل خبر بدی برام نباشه و این سیکل مزخرف یجوری بشکنه. امیدوارم بازم آخرسال 92 بیام بگم از 92 راضیم چون هیچ عزیزی رو از دست ندادم . یجور دیگه هم میشه فک کرد و اون به اینکه فرض کنم رو سنگ قبرم بزنن تاریخ فوت سال 92!!!خب به این بعد از سال هم فک میکنم چون باید برای واقعیت هرچی که هست هرجور که هست آماده بود اینم ی بخش از زندگیه!بدنیا میاییم بهار های زیادی رو میبینیمو میشماریم و بالاخره یکی از همین سالها باید بریم بهرحال. سال 92 رو برای همه خوب میبینم باشد که خوب هم پیش بره.امسال سفرنوروزی نداریم در منزل نشسته و مهمان پذیر هستیم.اینم ی بعد از عیده.
سال نو همتون پیشاپیش مبارک همتونو دوست دارم و میبوسمتون:*
تو پست قبلی گفتم به احتمال قوی که همون 90%است اون پست آخر 91 من باشه اما خب اگه الان من ی پست بذارم که جز 10% باقی مونده باشه شما ناراحت میشید؟جواب مشخصه نه!
من ی مادر دارم که ، بله من فقط ی مادر دارم و دوتا و چندتا ندارم که من حتی ی خواهر و یک برادر دارم و من از این یکی ها بسیار دارم مثلا ی عینک دارم که آن را به چشم هایم میزنم چون اگر نزنم چشم هایم از اینی که هست داغونتر میشود بله داشتم میگفتم من فقط ی مادر دارم خب شاید بگید که همه ی مادر دارن اما نخیر جانم بعضی از فرزندان هستند که دوتا مادر دارند که در اصطلاح آن را زن بابا مینامند یا هر کوفت و زهرمار دیگه ایی بهرحال من ی مادر دارم که این مادر ما یک اخلاق دارد البته اخلاقیاتش بسیار است اما این یکی اخلاقش پدر ،یکدانه پدر مارا سوزانده است بله من حتی یک عدد پدر دارم نه چندتا ! تازه اش هم من یک عدد لپ تاپ هم دارم که در این لپ تابم یک فایل دارم که تمام روزمرگی هایم و تمام چیزهایی که اینجا مینویسم و نمینویسم را آنجا تایپ میکنم و دخیره اش میکنم بله چه فکر کرده اید من آدم آپ تودیتی هستم و در عصر ارتباطات و تکنولوژی دفترچه خاطرات ندارم بلکه فایل خاطرات دارم!خب داشتم میگفتم آن اخلاق مادرمن این است که با پولی کمتر از 200 تومن پایش را از منزلمان آنورتر نمیگذارد و این به این معنی میباشد که پدر من باید خیلی کار کند و خیلی با ارباب رجوع و افرادی که تصادف کرده اند و به اداره بیمه می آیند تا از بیمه ماشینشان استفاده کنند سرو کله بزند تا بتواند پول مکفی بله من هم میدانم که مکفی همان معنی کافی را میدهد و این کلمه را به کار بردم تا پستم بار ادبی به خودش دست بدهد، میگفتم تا پول مکفی را برای خرج و برج ما و مادر ما تهیه کند تا مادر ما احساس خوشبختی کند چون پول یکی از شرایط خوشبختی در این جامعه است ....من تا اینجا را در موبایلم نوشته و ذخیره کرده بودم بله من ی موبایل لمسی حرارتی دارم که واین یعنی اینکه صفحه اش تنها با انگشت دست کار میکند نه با خودکار و مداد یا هر جسم نوک تیز دیگری و اینو گفتم واسه اونایی که شاید برایشان سوال پیش بیاید که لمسی حرارتی چیه دیگه؟من حتی یک فردی هستم که عکاسی دوست هستم و فقط دوربین همین گوشی حرارتی لمسی است که قلیان یا حتی غلیان ذوق عکاسی من را فروکش میکند و عکس هایی هراز گاهی میگرم بهرحال ... بله پول از شرایط لازم برای خوشبختی است و اگر پول نباشد این ی مادر خانه ما با چه دلی به مراکز فروش برود ؟!(بله مثلا که ما از مراکز معتبر و مارک دار خرید میکنیم و این درصورتی است که من دارم گه اضافی میخورم و ما از اون خانواده هایی هستیم که فقط جنس ایرانی میخریم و از سرمایه ملی حمایت میکنیم)بله و اینگونه میشود که ما انسان ها افسرده میشویم و اینگونه است الان که دم عیده مادر ما خریدهای بسیاری کرده است و دارد میخندد و در نتیجه پدر من هم میخندد چون پدر من مادرم را خیلی دوست دارد و در جامعه به اینگونه مردان عنوان زن ذلیل خطاب میشود که کاملا اشتباه است چونکه پدر من میگوید من زنم را دوست دارم و هیچم زن ذلیل نیستم و سخنی بجا بنظر میرسد.
من نیستم!
خب چیزی که شما میبینید و لمسش کردید اینه که این روزا من نیستم . بله درسته من این روزا نیستم و نه تنها اینجا نیستم بلکه حتی در درون خودم هم نیستم و چیزی که مشخصا خودمم فهمیدم ایکه نمیدونم کجا هستم اما حقیقت ی چیزه دیگست.من نیستم؟نه من هستم میام اینجا رو میبینم نظرات رو میبینم میخونم اما تاییدشون نمیکم خب آره شما درست دارید فک میکنید من مرض دارم که تاییدشون نمیکنم.
این چندوقته ی سری اتفاقات افتاده که من حس میکنم خودمو گم کردم . همون منی که همش باخودم میگفتم اه عجب آدم مزخرف و خسته کننده ایی نه هیجانی نه رویداد(!)غیرقابل پیش بینی ایی هیچی . ی آدم تکراری با ی زندگی روتین . اه . اما اما الان ی خورده جریان زندگیم عوض شده فقط سر دو سه تا اتفاق خیلی کوچولو. همه اینا ی طرف اینکه من حس میکنم میخوام دوباره به همون زندگی قبلیم برگردم ی طرف . واقعا هیچ ایده ایی واسه این خواستم ندارم .آخه اون وضعیت قبلی که من همین خود من هم ازش ناراضی بودم چی بود که میخوام برگردم بهش؟! اما خب نمیشه که من برگردم به اون وضعیت قبلیم چون من معتقدم هیچی دوباره مثل قبلش نمیشه!
خب ی پاراگراف برم درمورد عید و سال جدید و سالی که در حال گذره چون به احتمال قوی آخرین پست سال 91 من باشه!درمورد سال جدید هیچی ندارم بگم جز اینکه امیدوارم خوب شروع شه و خوبم تموم شه بره رد کارش اما همین امسال.91 سالی بود که من خوب شروعش کردم نه اینکه سال 91بخواد واسه من خوب شروع شه ها نه! بلکه من خودم خوب شروعش کردم حالا چجوریش بماند!امسال سالی بود که من درسمو تموم کردم و ی مرحله از زندگیمو پشت سر گذاشتم و فارق از تحصیل و مکافاتش شدم که زیباترین و در عین حال مزخرف ترین اتفاق امسالم بود که شمام دلیلشو بعداز تموم کردن درستون خواهید فهمید من چی میگم . من امسال مجددا کنکور ارشد دادم و مجددا ریدم توش! من تمام امسال را با اون دختره که نمیشه اسمشو گذاشت دوست دوران 3ساله دانشگاه، قهر بودم و تمام سال آینده ام را هم قهر خواهم ماند اصلا بره و درشو بذاره. من امسال ی دوست جدید مذکر پیدا کردم . من امسال توییتری شدم و خیلی بیشتر از یک دوست پیدا کردم . من امسال شاهد تغییر در زندگیم بودم . من امسال خیلی بیکارتر از سال قبل بودم . . . و در کل نتیجه میگیرم که امسال همانند شروعش باید پایان خوبی داشته باشد. سال 91 برای من مثله ی لباس راحتی بود چون در طولش به من خیلی سخت نگذشت.این بود تمام مراحلی که در 91برمن گذشت.امیدوارم سال جدید واسه همه خوب باشه.
نقطه سر خط...
خب اینایی که تف دادمو شما میتونستید نخونید و یک راست بیاید سر این پاراگراف اما صلاح مملکت خویش ندونستید و مجبور شدید اون حجم کثیر چیزشرو بخونید.حالا
روزگار نفس گیر به نظر میرسد اما باید برود و بگوید زکی چون من کاملا ریلکس نشسته ام و فقط نگاه میکنم گذر عمر را . در این افکارم که دیگه برم سر علایقم اما پدر همش میگه درس بخوان درس بخوان و همش منو سر ۴راهی میذاره و خودش میره و میگه خودت تصمیم بگیر چکار میخوای بکنی و من همش فک میکنم که چکار باید بکنم ؟ یک نَفسی در من میگه چکاریه آدم درس بخونه وقتی به راحتی و با یک بشکن پارتی میشه رفت سرکار؟ یک نَفسم میگه اون نَفست بره پی درش اگه درس نخونی اِل میشه و بِل میشه دقیق خودمم نمیدونم این نفسم چی میگه؟اما فقط میدونم در وجودم هست.یک نَفسم میگه برو کلاس موسیقی و عکاسی و اصلا بیا آتلیه بزن :| بهرحال من موندم وسط این ۴ راهی این درحالی که شما ۳راه میبینید و شاید بگید کو ۴می؟ اما راه ۴ مربوط به شخص من است و اصلا بیخیالش شید .
در کل این پاراگراف قبلم هیچی نبود و شما در کل درظلال آشکار بودید که این پستو خوندید.
امیدوارم مث همه خوابای که دیدمُ رویای صادقانه شده این یکی حداقل نقض قوانین قبلی نشه:)
+دوستان بلاگفایی من میام وبلاگاتون کامنت بذارم متاسفانه رمزو دریافت نمیکنم دلیلشو نمیدونم فعلا به بزرگی خودتون ببخشید.
ما میریم خونه عمه مریم توام میایی؟نه چرا نمیای ؟خونه تنها چکار میکنی؟راحله اینام نیستند خونشون (سوال هشداریِ)؟! حوصله ندارم مامان شما برید منم چیزیم نمیشه اگه تنها بمونم! و میرن...
ساعت۱۰
خیلی خسته ، دستم ناخودآگاه میره رو دکمه ولوم کنترل و زمانی برش میدارم که صدا از اون بلندتر نمیشه! آهنگ میخونه و من فقط باهاش داد میزنم بدون توجه به اینکه چی داره میخونه و با چه حسی داره میخونه . اصلا حس و حال خواننده و آهنگش به حال من نمیخورد !فقط میخواستم ی چیز باشه تا بهم جرات داد زدنو بده ! میخوندم و داد میزدمو میچرخیدم دور خودم! حالم بد بود خیلی بدتر از بد.
سخت بود برام باور کن تو اون موقعیتم سخت بود برام باور کن اون منم سخت بود برای صدا و حنجره آرومم سخت بود! اینقد چرخیدم تا سرم گیج رفت و نشستم رو زمین اما همچنان با آهنگش داد میزدم.
یهو سکوت فضای دورمو پر کرد و آروم بغلم کرد ولی من هنوز داشتم در انتهای ذهنم داد میزدمُ اون شرایطُ انکار میکردم!
+متاسفانه شاهد محوشدن بلاگ دوستان هستم در فضای مجازی اون از خرمگس اون از سعید و حالا محمدحسین، آقایون مسئول واقعا راه حل پاسخگو بنظرتون ؟ :(
یکی از معضلاتی که جدیدا باهاش مواجه شدم(ینی تنها معضل تو زندگی آرام منه) آزمونهایی که برگزار میشه تا مزنه؟مضنه؟مظنه؟ ارشد دستت بیادِ!و معضل اونجای قضیه اس که من استرس دارم واسش O-o!جالب اینجاس که من حتی واسه کنکورم استرسو درک نکرده بودم!چیزی که منو نگران میکنه همین تغییری که در اخلاق من پیش اومده اس. میترسم برسم به اون نقطه ایی که دلم واسه خودم تنگ شه حتی!و این خیلی بده ینی
جالبتر از همه اینکه فقط استرسِها و اصلا منو به سمت خوندن درسا حُل نمیده هیچ بلکه دورهم میکنه:|خلاصه که فردا ینی جمعه آزمون جامع 1 برگزار میشه و من واسه جامع دادن آمده نیستم ینی کشک:|
شما دیگه از آشفتگی جمله بندی آشفتگی منو دریابید:)
اما یسری اتفاقای جدید تو زندگیم رخ داده که نمیشه گفت .فقط حال منو خیلی عوض کرده کلا دستاورد این سال تغییرات در خلقیات خودم میبینم ! شبا تا دیروخت بیدار صبحا مث هرروز 9 یا 10 بیدار کم اشتهایی های پی در پی و مقطعیی گلاب به روتون نگام به دودستها WC مکرر در این هوای سرد میل شدید به دوش آب گرم اینها همه تغییرات 180درجه منن تو سال پیش رو ! برم ی سرچ کنم شاید معتاد هیچی شدم رفته پی کارش:)
اینا همه رو گفتم که برسم به اینجا ، یسری آدم وارد زندگی آدم میشن که ناخواسته جریان آب زندگیتو برمیگردونن و تویی که آدمی بودی در جهت رودخونه دیگه میشی یکی برخلاف جریان رود!حالا بایس چکار کرد موافق شنا کرد یا مخالف؟اصلن من حالشو دارم که مخالف شنا کنم یا گ ش ا د ی برمن مستولی میشه و میشم همون آدم سازگار با شرایط؟؟؟
اما ....
شاید دیگه الان وقتش نباشه که از این موضوع حرف بزنم اما برخود واجب میدانم تا از احوالات جدیدم اینجا ی چیزی بنویسم!در اصل قرار بود همان شب که مثلا دنیا تموم میشد اینو بگم:دی اما در فقر نت به سر میبردم
حالام که دنیا تموم نشده و اصلا مگه اشکالی داره ها؟؟؟!نه
اون شب هیچ فایده اگه نداشت برای من این فایده رو داشت که به خودم ینی احوالات داخلی خودم ی نگاهی بندازم و من انداختم و دیدم اگه اینجور که اینا میگن امشب دنیا به پایان برسه من هیچ مشکلی ندارم!!!دلیلشم در این پیداکردم که هیچ آرزویی ندارم!وتنها دلبستگیم به این دنیا خونوادمن که حالتی عادیه!اونشب دیدم زنده بودن یا نبودن هیچ فرقی باهم ندارن واسه وجود من!اگه نمردم که همین راهو ادامه میدم اگرم مردیم که فَبِها زندگی جدیدو هیجاناتش!حالا اون گناها و معصیتا بماند اما فک کردم مردن باید چیز جالبی باشه حتی!جا داره بگم من قبلا اصن اینجوری فک نمیکردم!
درس بخونم یا نخونم سرکار برم یا نرم تشکیل خونواده بدم یا ندم نوه هامو ببینم یا نبینم اونشب فهمیدم اینا برای من هردوحالتش یکیه!پس همون شب تصمیم گرفتم بگم گور بابای دنیا کرده!فوقش حرفشون راس باشه(که نبود) میریم دنیا ی دیگه یخورده سرمون مشغول مسائل دیگه میشه!والا خدا به سرشاهده
خب سعی کردم جمع و جور بنالم:| امیدوارم شده باشه
در کمال ناباوری و با توجه به گفته دوستان به وبلاگم مراجعه کردم و متوجه تغییری
اساسی و کاملا خودجوش شدم!!!!!!!!!!
قالبم پریده![]()
پروردگارا رحمی
به کدامین قصور آخه؟؟؟
حالا من با این حس گ ش ا د ی مفرط قالب از کجا بیارم؟؟؟
پ.ن : بهانه ای شد برای ژست جدید:))
شنیدین میگن خریت شاخ و دم نداره؟؟؟؟
رفتم پول تو جیبی ی ماهمو دادم کتاب خریدم
اونم چی کتاب درسی....:|
و الان در این لحظات مثه خر پشیمونم:|
نازه شرط میبندم عمرا اگه حسش بیاد که اینارو بخونم
بعد بهمن ماه هم که امتحانه:))خیلیم شیک و مجلسی
امیدوارم ۲۱ دنیا واسه من یکی تموم شه
:|
گویا خواهرزاده ما رفته و در مهد قرآنشان اجازه حضور در محفل دوستان و خواندن شعری را کرده!
و خانوم مربی هم گفته بخوان جانم و این بچه هم خوانده:
آخه دلم آخه دلم آخه دلم هواتو کرده یاد چشاتو کرده راس میگی من مقصر
دل که گناه نکرده...
خانوم مربی:| عزیزم این شعرو از کجایاد گرفتی؟
بچه هم نه گذاشته نه برداشته گفته: تو تلویزیونمون میخونن!!!
خب بچه راستشو گفته
خانوم مربیشم به خواهر ما گفته بچه رو با این شبکه های غریبه و بیگانه زیاد آشنا نکنید!
کاش خدا حداقل شونه داشت واسه ی جفت چشم گریون من
به بابام که یکم میخندم میگه پسورد فیس بوکت چند بود؟؟؟
دوره زمونه ایی شده ها!!!
ی دوست پسرم نداریم که گوشی اپل۵ داشته باشه بده دستمون عقده یی نشیم
:|
جمله عنوان دستوری بود:دی
مثلا ممکنه ظوییط یا فیصبوک شما بشه هوویه این وبلاگ شما!!!
نکنید خب اینکارارو (از جمله خودم)
گناه داره این وبلاگ
تو کوچه ما ی خونه ای هستش که چندتا دانشجو دختر اجارش کردن
آقا دیشب دوصپصر یکیشون اومده بود جلو پنجرشون وایساده بود و
واسه دختره گیتار میزد!!!
بعد میگن شما چرا افسرده اید!!!
ی دوصپصرم نداریم که حتی باهامون قهر کنه حالا این ادا و اصول پیش کش
والا به خدا قسم
بابام : دختر هروقت شارژ آی دی اس ال تموم شد به من بگو
چون میخوام این بار وایمکس بگیرم!
من : چرا اون وقت؟
بابا : خب اون طوری راحت میتونی هر جا که خواستی بشینی و
بدون هیچ مزاحمی با دوصپصرت چت کنی !!!
من: o 0
آرمان شهر
بارون که بارونه با همه لطافتش اوج صدا داره
چجوری از من توقع دارن داد نزنم وقتی حالم بده ....؟
والا...
تو واسه من ی دریچه رو به فردایی که هیچه...
توی آغوش نفس هات عطر احساسه میپیچه...
بله دیگه دفترچه های ارشدم که اومده و هنوز من اقدام نکردم
الان که دو دلم اما نهایت این دو دلی رو خودم میدونم
آخرش میرم میخرم
یکی از دوستم زنگ زده مخمو زده که بیا ماهان من میرم خیلی خوبه و فلان و بهمانه
منم که فعلا حسشو دارم تا ببینم میرم ثبت نام یا نه؟؟؟
تمرکزم بیشتر رو دانشگاه آزاده![]()
اصن من میگم کارشناسی رو که سراسری خوندیم هیچی نسیبمون نشد
ارشدو آزاد بخونیم شاید فرجی شد
نکه فک کنید من سراسری قبول نمیشم ها
اَووووو اصلن و ابدا از این فکرا نکنید![]()
البته این تصمیم من از تئوری پدر نشئت گرفته که میگه:
دخترم نزدیک من باش ، آزاد باش(دانشگاه آزادو میگه نه اون آزادی)
شانس آوردم اینجا ارشد رشتمو نداره وگــــــــــــــــــرنه ارشدم باید مثه بچه ننه ها اینجا بودم
استقلال نمیدن به آدم که!!!والا...
پ.ن: مادرمان را فرستادیم برود برایمان مداد رنگی بخرد![]()
خدا همه رو به راه راست هدایت کناد
اصن یروزایی هستند که از همون صبحش که بیدار میشی سوژه ان
مثلا من از امروز باز دوباره استارت ورزشو زدم:دی
من؟ورزش؟شیب؟بام؟
در هم نمیگنجیم منو ورزش اما خب من میرم:)
و اما بعد از ظهر![]()
قراره بریم همایش راه های موفقیت در کارشناسی ارشد![]()
خودم که مینویسم منفجر میشم از خنده
من و درس و تازه اونم چی رازهای موفقیت در درس
ای خدا خودمو کجای دلم جا بدم![]()
کلا سوزه ایی شدیم امروز :دی واقعا....
به امید روز هایی بهتر برای همه
![]()
پ.ن : به اون جمله که واسه عنوان نوشتم ارادت خاصی دارم